تبليغاتX
شنبه شانزدهم آبان 1388
ادامه ی ماجرای هستی و مدرسه

به دلایلی صلاح دونستم پست قبلی رو حذف کنم(البته حذف که نه، ثبت موقتش کردم)،و بابت راهنمایی ها و کامنتهای مفیدتون بینهایت تشکر می کنم،خدا رو شکر که ،ما اینهمه دوست خوب و با تجربه داریم تا در شرایط مختلف راهنماییمون کنند،به وجود تک تکتون که اینهمه وقت گذاشتید و با کامنتهای طولانیتون ، دلگرممون کردید ،افتخار میکنم.....

در مورد مدرسه ی هستی که نوشته بودم،منتظر نتیجه ی جلسه ی امروز صبح،بین نماینده ی مادرها با مدیر مدرسه بودم، که میخواست هم حرفهای همه رو ،بهش بزنه و هم اگر بتونه یک جلسه برای مادرها با مدیر بگیره ،در هر صورت٬ تو این هفته حتما میخواستم٬٫برم مدرسه٬ ولی دارم سعی میکنم کمی با تدبیر عمل کنم و خودمو جلو نندازم ،چون خیلی از بچه ها که درسشون هم به پای هستی نمیرسه،مشکلاتشون خیلی بیشتر از هستی هستش (چرا من خودم رو خراب کنم؟؟ هزار ماشالا هستی خودش، به همه چیز گند زده )،خدا رو شکر هستی من٬ روحیه ی خیلی خوبی داره و مشغول درس خوندن و 20 گرفتن هستش،ولی پنجشنبه کاری کرده که هاج و واج موندم ،هم کیف کردم هم ....معلم که خودش خوب میدونه نسخه اش پیچیده است،سر کلاس به بچه ها گفته،کی دلش میخواد من تا آخر ماه برم و یک معلم جدید براتون بیاد؟؟ (خداییش شعور یک معلم رو داشته باشید؟؟ )اولین کسی که با شهامته تمام٬ دستش رو بالا میکنه٬ هستی بوده ،بعد از اونم ٬فقط یکی یواشکی دستشو بالا میبره (بقیه از ترسشون چیزی نگفتنا و گرنه من میدونم چند تاشون هر روز با گریه میان مدرسه )که خانوم از اون یکی میپرسه چرا؟؟؟اونم میگه،خانوم شما اخلاقتون خیلی بده... وقتی هستی، اینو برای من گفت ٬کلی با هم خندیدیم ،دروغ نگم از شهامت و اعتماد به نفسش که خدا رو شکر اصلا به من نرفته ،لذت بردم و خوشحال شدم٬ بدون اینکه بترسه حرف و احساسش رو بیان کرده ولی از طرفی ٬مسلما براش عواقب خوبی نخواهد داشت؟؟؟ نمیدونستم چی بهش بگم؟؟؟؟بهش بگم٬ باید دروغ میگفتی و دستت رو بالا نمیبردی؟؟؟ و همیشه نمیشه و نباید حقیقت رو گفت؟؟؟ یا میگفتم کار خوبی کردی٬ تو کلاس 21 نفره٬ تنهایی دستت رو بالا بردی و از این به بعد تکلیفت معلومه؟؟؟ معلم ٬تا حالا نمیدونست ازش خوشت نمیاد اینجوری بود ٬حالا که میدونه ازش بدت هم میاد ....امیدوارم موفق بشیم و بتونیم عوضش کنیم و گرنه دختر کوچولوی من ،کمی کارش با این معلم سخت خواهد شد؟؟؟ خداییش از همین سوال مسخره ای که کرده و بچه ها رو آلت دست٬ قرار داده معلومه چه معلم دلسوزی هستش؟؟؟ و اگر باور کرده٬ کسایی که دستشون رو از روی ترس بالا نبردن،بیشتر از هستی شجاع من ،دوستش دارند واقعا براش متاسفم....

ساعت 1:30 ظهر امروز بود که، همون مادری که گفتم ٬بهم زنگ زد و گفت ٬از ساعت 9 صبح تا همون موقع مدرسه بوده،اول دو ساعتی با مدیر در مورد تک تک رفتارها و نحوه ی تدریس معلم صحبت کرده،که مدیر تمام حرفها رو توی کاغذ نوشته ،اسمی از کسی نبرده ٬ولی هر چی که ما در مورد بچه هامون بهش گفتیم،به مدیر منتقل کرده،اونم گفته ٬توی مدرسه اول بچه ها برای من اهمیت دارند ٬بعد معلم(تمام اولیا بچه ها، از مقاطع راهنمایی و دبیرستان، خیلی خیلی راضی هستند و مسلما برای مدیر، خیلی مهمه که ،بچه های دبستانش رو، راضی و قوی در درس، پیش ببره تا سالهای بعد هم....ضمن اینکه مدرسه، فضای آموزشی خیلی خوبی داره و ما کلا از خود مدرسه راضی هستیم ،در ضمن به خونه خیلی مسیرش نزدیک هست ،که این خیلی مهمه)،و بدون اینکه از اون مامان اسمی ببره،همون نوشته ها رو توسط ناظم میرسونه به دست معلم و یک جلسه ی فوری با تمام معلم های دبستان تشکیل میده(اون مامان هم توی دفتر مینشینه تا دورادور از ماجرا باخبر بشه)معلم هم بعد از خوندن نامه،میاد داخل جلسه و میگه،من میدونم این جلسه برای من تشکیل شده،من توی کلاس چند تا شاگرد بیش فعال و خیلی شیطون دارم(دکتر هم هستند این خانوم)،چند تا هم توی درس ضعیف هستند،چند تا هم ....مدیر میگه،اولا من طرفم همه شما بودید و چون اولین سال هستش که به این مدرسه اومدید،با اونهمه سوابق کاری درخشان٬ من هنوز به اون شناختی که میخوام نرسیدم و باید بیشتر در موردتون بدونم،معلم وظیفه داره به تک تک بچه ها درس رو تفهیم کنه و ارتباط خوبی با همه داشته باشه،نباید نسبت به اعتراض یا نظر اولیا، به هیچ وجه حساسیت نشون بدید،و نسبت به اون بچه یا اولیا جبهه گیری کنید،من خیلی برای این مدرسه زحمت کشیدم و نمیزارم شما با رفتارتون مدرسه رو زیر سوال ببرید(چند سال پشت سر هم ،مدرسه درجه یک ، رتبه یک ،از طرف آموزش پرورش انتخاب شده،که اکثر اولیا مثل ما، برای همین اونجا ثبت نام کردیم)بعد هم حسابی، به مدیر آموزشی که خیلی زن با تجربه ای هم به نظر میاد،میتوپه که وظیفه ی شما اینه که، مدام به کلاسها سر کشی کنید،درس رو از بچه ها بپرسید و ببینید یاد گرفتند یا نه؟؟؟از پشت در کلاس نحوه ی آموزش و اخلاق معلم رو چک کنید و ....به معلم هستی هم گفته،من کلاس شما رو رها نخواهم نکرد،یا سعی کنید تغییری توی رویه ی آموزشی و اخلاق خودتون بدهید، یا شما را به خیر و ما را به سلامت...خلاصه جلسه با معلمها تا ساعت 1 طول کشیده،مدیر هم از همون مامان که عضو انجمن هم هستش،خواسته که تنهاش نذاره و تو شناخت و ارزیابی معلمها بهش کمک کنه و دوباره اگه مشکلی بود حتما خبرش کنه،البته اون مامان گفته که نماینده ی مامان 21 دانش آموز دیگه هم هست و خودش نذاشته همه ی ما٬ بریم مدرسه و خودش برای حفظ آرامش مدرسه و ...اقدام کرده که مدیر هم از این هماهنگی خیلی خوشش اومده،مامانه که میگفت ٬مدیر خیلی پیگیری کرده و گفته مطمئن باشید همه ی اولیا رو راضی نگه میدارم و هر کاری لازم باشه میکنم،مامانه گفته،الان شما معلم خوب سراغ دارید که اگه این رفت(فکر نکنم بمونه)جایگزین کنید؟؟؟مدیر گفته خیالتون راحت باشه،همین الان 2 ،3 تا کاندید خوب دارم(مدرسه ی هستی فقط یک کلاس دوم داره،برای همین عوض کردن کلاس نداریم)...با وجود تمام این حرفها فعلا لزومی نمیبینم برم مدرسه،حرف خاصی ندارم که بخوام بزنم و منتظر میمونم تا ببینم چی میشه؟؟؟هستی هم که اومد خونه، بازم باهاش صحبت کردم و ازش خواستم معلمش رو، دوست داشته باشه و با ادب و درس خوندن خودش، معلم رو خوشحال کنه،سر کلاس دختر مرتب و آرومی باشه و به درس گوش بده،هیچ حرفی خارج درس و مدرسه با بچه ها نزنه و ....(زبونم مو در آورده الان)کلا هستی و خود من،مدرسه اش رو خیلی دوست داریم و با کلی وسواس انتخابش کردیم،برای همین دلم نمیخواد با یک معلمی که ازش راضی نبودیم،سریع مدرسه رو عوض کنم،اگر مدیر باهامون همکاری کنه،چرا باید به فکر عوض کردن مدرسه باشم؟؟؟کی مدرسه های دیگه رو تضمین کرده؟؟مگه همین معلم، 30 سال تو مدارس دولتی درس نداده؟؟پس این مشکل ٬ربطی به دولتی و غیر انتفاعی بودن نداره،تازه توی غیر انتفاعی به خاطر همون مسئله ی مالی به خانواده ها بیشتر باید بها بدهند تا مدرسه در سالهای بعد ریزش پیدا نکنه،و گرنه من خودم از تمام معلمهای دبستانم، فقط معلم کلاس چهارم رو ،دوست داشتم،نه معلم ٬عوض میکردند و نه ...

پنجشنبه شام،خونه ی دایی وسطی دعوت داشتیم(بازم پاگشای داداشی و سمیرا جون)که چون محمود دیر رسید خونه،از همه دیرتر رسیدیم،شب خوبی بود،زندایی هم خیلی زحمت کشیده بود...بعد از ظهرش، یکی از کتابهای زبان هستی،که بغل دستگاه بخور بود٬ به طور نا معلومی خیس و داغون شد(طفلی بچه ام تقصیر نداشت و هنوزم نمیدونیم چه جوری بدون اینکه دستگاه آب داده باشه کتاب اونجوری شد؟؟؟)،اصلا نمیشد بهش دست زد،گذاشتمش روی شوفاژ حمام که خشک بشه ولی بعد از دو روز ....

کتاب خیس و مچاله شده ی هستی من

برای اولین بار٬به خواست خودش٬موهاش رو یکوری درست کردم ٬که به نظر همه بهش میومد

هستی در حال خواندن کتاب٬ برای پسر خاله هاکیان میگفت٬ایول هستی

جمعه ظهر،اول من و محمود نیم ساعتی رفتیم خرید و یک سر هم ٬به شهر کتاب زدیم و خدا رو شکر کتاب زبان هستی رو(البته مجبور شدیم مجموعه کاملش رو بخریم،حالا خوبه کتاب و دفترهای دیگه اش اینجوری نشد و گرنه ....)پیدا کردیم و براش گرفتیم که خدای نکرده کتاب خیس و پاره،انگیزه اش رو برای خوندن درس زبان از بین نبره...بعد اومدیم خونه و سه تایی رفتیم کن سولوقون،ناهار اونجا خوردیم و ساعت 5 اومدیم به طرف خونه،تا بستنی بخوریم ، کتاب جدید رو بدیم جلد و سیمی کنند،ساعت 7 رسیدیم خونه،وسایل رو ٬جا به جا میکردم و به هستی دیکته فارسی و انگلیسی میگفتم،محمود هم براش ساعت درست کرد(اینقدر وقت گذاشت که انگار ساعت رو میخوان ببرن موزه٬دو سه لایه مقوا٬حتی پایه هم گذاشت که مثل قاب عکس قشنگ وای میستاد)ساعت 10 هستی خوابید و .....

زود رفت کنار اجاق نشستهمون جا کلی ازش علوم پرسیدم

خانوم عاشق دیزی٬فقط خودش دیزی سفارش داد و خداییش تا آخر ...

گوشتش رو هم٬ خودش کوبید

اینجا میگفت٬بزارید منم فقط یکدونه بکشم که چون اصلا نذاشتم کلی حرصمون داد

دست بابایی درد نکنه ٬که همه ی کاراش بیسته

پی نوشت 1:کادوی من و بابا محمود٬به مناسبت روز دانش آموز٬برای بهترین و شیرین ترین دانش آموز دنیا

مداد نوکی ۷ دهم و سی دی خروس جنگی ٬که هستی خیلی دلش میخواست ببینه ولی ...

اینم کادوی بابا محمود٬ که از مال من با احساس تر بود

توجه توجه:همچنان روزهای جمعه٬بعد از خبر سراسری شبکه یک سیما(حدود ۲:۱۵ ظهر)٬هستی رو ٬تو تیتراژ برنامه ی جمعمون جمعه نشون میده٬ماشالا بچه ام کلی تو این چند ماه بزرگتر شده نه؟؟؟

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت 19:43
جمعه هشتم آبان 1388
جایزه ویژه برای وبلاگ هستی مامان (رتبه دوم)

با اونکه امروز و الان خیلی خیلی خسته هستم٬ ولی گفتم زودی بیام و از برنامه ی پرشین برای اون عزیزانی که حضور نداشتند و دلشون میخواسته از برگزاری جشن٬خبری داشته باشند بنویسم٬آخه من عاشق خواننده های وبلاگم هستم که اینهمه بهم لطف دارند و با رای های خودشون٬من رو به عنوان وبلاگ نویس برتر٬انتخاب کردند ٬تا امروز جلوی هستی عزیز و همسر خوبم٬با گرفتن لوح و جایزه٬سربلند بشم .....

امروز ساعت ۳:۱۵ ٬مامان پریسا جون در دریای خوشبختی٬اومد دنبالمون و ۴ تایی رفتیم جشن پرشین بلاگ٬قربون دوستای خوبم برم که منو تنها نگذاشتند٬مریم جون مامان ملوسک هم ٬بهم اس ام اس زده بود که اگه با آژانس میری٬بیا با هم بریم٬مریم جونم ازت بینهایت ممنونم که اینهمه خوبی٬موقع برگشت هم٬نوشا جون که فکر میکردم هم مسیر هستیم ما رو رسوند ٬ توی راه فهمیدیم توی یک کوچه میشینیم٬نوشا جونم از تو هم ممنونم عزیزم٬وقتی رسیدم با تلفن و اس ام اس دوباره با مریم جون و پریسا جون و ....تماس داشتم ولی از شما شماره ای نداشتم که بازم تشکر کنم٬همه تون رو خیلی دوست دارم ......

هستی خانوم جلوی درب خونه٬منتظر پریسا و مامان گلش

هستی و پریسا خانوم٬جلوی پارک ورشو

وندا جون٬هستی و هانا جیگر که همونجا عاشقش شدم ٬ولی چون آنفولانزا زیاده٬ نچلوندمش

نمیدونم چرا رفت نشست رو سن٬گفت عکس بنداز

الهام پاوه نژاد عزیز و آقای مجری

بهاره رهنمای عزیز

هستی در حال گرفتن جایزه از خانوم پولاد زاده ی عزیز(دستتون درد نکنه خانومی)

 

هستی و بچه ها٬بعد از گرفتن جایزه

عسل جون مامان سوری٬قربونش برم٬ زود نشست همونجا کادو رو باز کنه

هستی و دومین خرس کادویی از پرشین بلاگ(این یکی فارغ التحصیل شده)

هستی جوجوی گل٬کمی از لباس یونا خوشگله٬هستی خودم٬فاطمه ی مهربون٬پرنیان خانوم٬الیانا جون

بالاخره یونا خان افتخار دادند٬قربونت برم که به تو هم عروسک دادند٬هستی جوجو هم برای باباش فیگور خوشگل گرفته(آفرین دختر خوب که همکاری میکنی....)

هستی خانوم٬با بلیز کادو گرفته از خاله پروانه و پریسا جون (تا رسید امتحانش کرد)٬که حسابی شرمنده مون کردن(بازم ممنون خانومی٬انشالا بتونم جبران کنم)

اینم هدیه ما از پرشین٬ بابت برنده شدن در جایزه ی ویژه٬اصلا انتظارش رو نداشتم و حسابی غافلگیر شدم(اولین اسامی که به عنوان جایزه ی ویژه خونده شد٬یکیش ما بودیم٬آرش وروجک٬یونا جون٬سامی٬ارشیا )٬اما من اصلا نفهمیدم چی شد؟؟؟یعنی اول دوم سوم و ...رو نفهمیدم(به پایین مراجعه شود)٬بعد از ما ۵ نفر٬ ۵ نفر هم برنده ی برنزی ٬ ۵ نفر نقره ای و ۵ نفر طلایی داشتیم که بازم چون هیچ توضیح کاملی داده نشد من بازم .... هر کس بدو بدو رفت جایزه شو گرفت و برگشت ٬بدون اینکه یک کلمه راجع به آدرس وبش یا ....چیزی بگه٬ اصلا نمیخوام چیزی راجع به برگزاری برنامه و هماهنگی و ....بنویسم٬بدم میاد که همیشه از دیگران انتقاد کنم٬هر چی که بود گذشت و برای من به رفتنش می ارزید چون با دوستانی آشنا شدم که تا حالا ندیده بودمشون و خیلی دلم میخواست از نزدیک ببینمشون٬تو پی نوشتهای آخر در موردشون مینویسم....در پایان برنامه ٬بقیه کسانی که ٬براشون کامنت گذاشته بودند رفتند و لوحشون رو گرفتند٬از همین جا به همه دوستان برترم٬صمیمانه تبریک میگم و براشون بهترینها رو٬آرزومندم.....

اینم ما حصل هدایای هستی خانوم٬ از رفتن به جشن بانوان برتر وبلاگ نویس امسالبلیز و برچسب رو٬خاله پروانه و پریسا جون زحمتش رو ....

 

پی نوشت ۱:چقدر عکس گرفتن از بچه های شیطون و در حال بازی سخته٬بهترین عکسها٬همینایی که گذاشتم٬تو رو خدا ٬اگه عکسی از بچه های گلتون نیست به بزرگی خودتون ببخشید٬من سعی خودم رو کردم ولی بچه ها همکاری نکردند٬چند تا عکس هم٬ از تکرار کنسرت هستی ٬روز چهارشنبه گرفتم که میزارم برای پست بعدی که این پست٬ مختص عکسهای جشن باشه....

پی نوشت ۲:از خانوم پولاد زاده ی عزیز و همکارانشون ممنونم٬با تمام تاخیر و نا هماهنگی هایی که در برنامه وجود داشت٬بازم بهشون خسته نباشید میگم٬چون میدونم هماهنگی همچین برنامه هایی خیلی مشکل هستش و تا در جریان کار نباشی٬نمیتونی درست قضاوت کنی٬امیدوارم توی برنامه های بعدیشون ٬موفق تر و هماهنگ تر عمل کنند...

پی نوشت ۳:شنیده بودم جنوبی ها خیلی خونگرمن ٬ولی امروز با تمام وجوم حسش کردم٬اینقدر لیلی جون مامان یونا(از اهواز اومده بود)گرم و صمیمی و دوست داشتنی بود که هر چی بگم کم گفتم٬لیلی جون از اینکه اومدم و تونستم از نزدیک روی ماه خودت و یونای عزیزم رو ببینم خوشحالم٬انشالا به سلامت برگردید

پی نوشت ۴:من خیلی ها رو نمیشناختم(تو رو خدا حمل بر بی معرفتیم نکنید٬اگه جلو نیومدم)٬جز مریم جون مامان ملوسک ٬ پیروزه جون مامان پرنیان٬سمیه جون مامان ایلیا٬کسی رو قبلا ندیده بودم٬ولی خیلی از دوستان لطف کردند و با دیدن هستی٬اومدند و آشنایی دادند و کلی منو خوشحال کردند٬اول از همه جلوی در خونه٬پروانه جون و پریسا رو دیدم٬توی پارک ورشو٬قاصدک عزیز،نلی جون(نلی و باسی)،لیلی و یونا جون٬گلناز جون مامان وندا و هانای عزیز(گلناز جونم خیلی ماهی)سوری جون و گل دخملش عسل(سوری جونم شما هم خیلی خونگرم و مهربونی)٬الیانا خوشگله و مامانش(عکسمون چطور شده؟؟؟)رو برای اولین بار دیدم و در سالن٬هستی جوجو و مامان و باباش(چقدر دختر ساکت و آرومی به نظرم اومد٬خدا حفظش کنه براتون٬راستی اگه عکسمون رو بهم ایمیل کنی ممنون میشم٬آخه از خودم عکس ندارم)٬و در آخر نوشا خانوم مهربون رو دیدم که زحمتمون هم افتاد به گردنش٬به خدا کلی به خودم الان فشار آوردم٬ تا از اول امروز٬ یادم بیاد با کیا دست دادم و آشنا شدم٬ تا اینجا بنویسم٬اگه کسی یادم رفته٬برام کامنت بزاره تا بنویسم ٬چون میخوام اینجا ثبتش کنم....دوستان عزیزم٬ از وقتی اومدم خونه چهره ی زیبای همتون جلوی چشمم هستش و کلی از دیدنتون هنوز هیجان دارم....در ضمن ٬دیروز به بیتا(خواهری)هم ٬خیلی گفتم باهام بیاد ولی نیومد و ....(برای اون کسی نوشتم که هر دفعه میاد مینویسه چرا به خواهرت نگفتی؟؟؟چرا باهاش نرفتی؟؟؟چرا.....

پی نوشت ۵:توی سالن ردیف دوم نشسته بودیم٬ که جلومون هم خالی بود٬عکاس هم٬ راه به راه عکس مینداخت٬فکر کنم چند روز دیگه توی عکسهای پرشین٬ فقط من و سمیه و پروانه باشیم....

پی نوشت ۶:خدا بخواد٬فردا صبح میرم خونه ی منیر عزیزم(در واقع امروز صبح)٬خیلی به این مهمونی زنونه احتیاج دارم٬از بس هر جا رفتیم٬ با هستی سر و کله زدم خسته شدم٬امروزم کلی ازم حرف کشید٬خوبه که یک روزم برای خودم باشم٬به محمود میگم ٬فردا ناهار چی میخورید؟؟؟جوجه کباب بزارم بیرون برای خودتون درست کنید؟؟؟میگه بدون تو چیزی مزه نمیده٬پس تن ماهی میخوریم... 

پی نوشت ۷:خدا کنه اینهمه الان نوشتم٬جزئ اولین وبلاگ هایی باشم که٬ براتون عکس و گزارش جشن رو گذاشته٬تا براتون تکراری نباشه؟؟؟

تولد امام رضا(ع) و فرارسیدن ۸/۸/۸۸ به همتون مبارکخوش بگذره

پی نوشت جمعه شب:الان که بعد از مهمونی اومدم خونه و نشستم پای نت٬فهمیدم رتبه ها تو پرشین بلاگ٬ اعلام شده و ما رتبه دوم بودیم٬هاله جون(اول)٬آرزو جون(سوم)٬لیلی جون(چهارم) و شری جون(پنجم) شدند که همون دیروز٬با وبلاگ قشنگش آشنا شدم و حتما از این به بعد٬جزئ خواننده هاش خواهم بود٬ سمیه جون هم٬که رتبه ی برنزی آورده بود٬از طرف خودم و هستی به همشون خیلی خیلی تبریک میگم....

http://mykindlyarshia.persianblog.ir  
http://hastiyemaman.blogfa.com
http://jiluah.persianblog.ir
http://youna.persianblog.ir
http://newcomingbaby.persianblog.ir

+ نوشته شده توسط مامان نوشین در ساعت 1:24