
،دلم براتون یکذره شده بود و حسابی برای نوشتن و کنارتون بودن دلتنگ بودم
بعد از چند ماه صدای خودمو میشنوید، نوشین مامان هستی خانوم ،دختری در استانه ی چهارده سالگی
پنج اردیبهشت تولد نه سالگی وبلاگ هستی خانوم بود و وبلاگمون نه ساله شد 
امروزم که تولد خود هستی خانومه
،دیدم به امید تنبل خانوم بمونم سالی دو سه تا پستم نخواهیم داشت
،همش میترسیدم وبلاگ رو بدم خودش بنویسه هر روز هر روز بیاد سراغش و از درساش بمونه، ولی دیدم نههههههههه ازین بخارا نداره ،حتی حال نداشته کامنتای کمشم تایید کنه
،اینقدر ننوشت تا خواننده های خوب و مهربونمون رو از دست دادیم
،ولی اشکالی نداره ما برای همون چند نفری که هنوز به اینجا سر میزنن گهگداری مینویسیم
،با دو ماه تاخیر سال نو و سال 95 مبارک
،انشالا که سال خیلی خوبی رو شروع کرده باشید و همینطور تا اخر سال پیش برید
،ما هم خوبیم خدا رو شکر
،دارم فکر میکنم چه جور یه خلاصه و اهم اخبار چند ماهه رو براتون بنویسم
،یه مدت ننوشتن نمیزاره فکرم جمع بشههههههههه 
![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)
امسال عید مثل هر سال هفته ی اول و سال تحویل خونه خودمون بودیم و به گشت و گزار و مهمون بازی گذشت
و هفته ی دوم رفتیم سفر
،هتل بام سبز رامسر بالای تله کابین ،واقعا جای قشنگ و رویایی بود،همش مه و هوای ابری ،ما هم تو کلبه ی جنگلی
،تجربه خاص و دوست داشتنی بود به خصوص برای هستی که همش در حال دابسمش درست کردن بود با تیپ ها و حالتهای مختلف 

کلبه شماره 115 مال ما بود 

شباش بیشتر مه بود 

روزاش گاهی مه غلیظ ،گاهی یهو اینجور صاف

![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)
آخرای فروردینم هستی خانوم با مدرسه دو روزی رفت اردوی ابیانه که اولین تجربه ی سفرش بدون ما بود ،ولی گویا خیلی هم خوش گذشته بود بهشون و کلی خاطره ساختن کنار هم
(خدا شانس بده ما برای یکساعت سینما رفتن با مدرسه چند ساعت باید التماس میکردیم تا بابام اجازه بده،آخرشم یه چیزی از توش درمیاورد و نمیذاشت بریممممممممممممممممم
)

هستی خانوم در کویر 

یعنی اگر شما تو عکساش روشو دیدید منم دیدم،تو تمام عکساش پشتش به دوربینه 
![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)
اردیبهشتم همینجوری اومد و به نیمه رسید
،همچنان عید دیدنی های عیدمون ادامه داره و دوستامون موندن،که خدا بخواد تا اخر تابستون تمومش میکنیم
،سوم اردیبهشت مهمون بودیم خونه دایی امیر و زندایی سمیه ی هستی خانوم، که هستی رو با یه تولد سورپرایزی عالی حسابی هیجانزده و خوشحال کردن ،البته مهمونا در جریان تولد بودن و هستی کلی کادوهای خوشگل ازشون گرفت
،موند روز اصلی تولدش شونزدهم که قرار شد یه تولد مشترک با دختر عموی هشت ساله ش ،خونه پدربزرگ پدریش براشون بگیریم با خانواده ی اونوری،که تولدش یکم با هرسال فرق کنه و جذاب تر بشه براشون
،درسا خانوم پونزده اردیبهشت دنیا اومده و با هستی یکروز تولدشون فرق میکنه
،کیک تولدشون رو خودم سفارش دادم و .... 

سوم اردیبهشت خونه دایی امیر 

یک تولد سورپرایزی عالی دست دایی و زندایی درد نکنه 
![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)

اینم کیک تولد مشترک درسا و هستی،پنجشنبه 16 اردیبهشت 

گلهای قشنگ تولدتون مبارک 
![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)
هستی حسابی امسال درساش سنگین شده و مشغوله ،کلاسای همیشگیش رو هم داره ،پیانو و زبان و نقاشی ،29 اردیبهشت امتحاناتش شروع میشه تا 17 خرداد
،ماه سختی در پیش داره که انشالا مثل همه ی بچه های گل شما بتونه نتیجه ی خوبی بگیره و کلاس هشتم رو تموم کنه 
![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)
مهمترین خبر و اتفاق این مدت ،عمه شدنه منههههههههه
، که بالاخره منم عمه شدم و خدا بخواد تیرماه ،دختر دایی امیر و سمیه جون دنیا میاد و بسیار بسیار ما رو خوشحال خواهد کرد
،اسمشم به نفع عمه کوچیکه یعنی خودم رفتن کنار و سمیه گفت هر چی عمه نوشینش بگه همونو میزاریم
،با این کار مهر خانوم کوچولو صدبرابر در دل عمه بیشتر شد و بی صبرانه منتظره تا دنیا بیاد و بغلش کنه
،خدا رو شکر اسفند ماه امیر اینا اسباب کشی کردن و اومدن نزدیکمون و با کار و شغل امیر که مدام شب کاره و پرواز داره،سمیه زیاد تنها میمونه و ما تند تند میریم پیشش که تنها نمونه و تو بچه داری قراره کمکش کنیم من و هستی
،هستی کلی خوشحاله که نی نی مون بعد از تعطیل شدنش دنیا میاد و حسابی میتونه سه ماه اول نی نی بازی کنه
،خلاصه گفتم که بدونید تیر به بعد از ما خبری نشد بدونید سرمون کجا گرمههههههههههههههههههههه 
![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)
پی نوشت رمانی :دیگه اصلا حال و حوصله و وقت رمان خوندن ندارم ،یه رمان چند ماه تو دستم میمونه مخصوصا اگر جذبم نکنه،نه میزارمش کنار نه میخونمش
،مثل رمان عشق به توان 6 ،که اینقدر نویسنده ضعیف نوشته این کتاب رو از اسماشون بگیر تا برخوردا و نحوه حرف زدن و لوس بازیاشون که دو ماهه هفتاد صفحه بیشتر نخوندم
،بهتونم توصیه نمیکنم طرفش برید 
![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)
خدا رو شکر با اونکه وبلاگستان مثل قبل نیست و کمتر کسی حس و حال نوشتن داره، ولی تقریبا از بیشتر دوستان و بچه های گلشون بی خبر نیستم و تو برنامه های گوشی و شبکه های اجتماعی در خدمت هم هستیم و روز و شبامون رو کنار هم میگذرونیمممممممممممممممم 

،انشالا هر کدوم هر جا هستید همیشه خوب و خوش و سلامت باشید و دلتون لبریز از خوشی و آرامش 
![i306_726637vmjq6sbxey[1].gif](http://uupload.ir/files/i306_726637vmjq6sbxey[1].gif)
نه آرامشت را
به چشمـﮯ
وابسته کن،
نه دستت را
به گرماے دستـﮯ
دلـــــــــخوش…
چشمها بسته میشوند و
دستــها مشت میشوند…
و تو مـﮯمانـﮯ و
یک
دنــــــــیا
تــــــــــنهائی…

ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ
ﯾﮑﯽ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﺎﺷﻪ،
ﯾﮑﯽ ﺑﺘﺮﺳﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺪﻩ.
ﺳﻌﯽ ﮐﻨﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﻧﮑﻨﻪ،
ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﺸﯽ:ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺑﺪﻩ
ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﺭﺳﯿﺪ؟
ﻗﺸﻨﮕﻪ: ﯾﻬﻮ ﺑﻐﻠﺖ ﮐﻨﻪ،
ﯾﻬﻮ . . . ﺗﻮ ﯼ ﺟﻤﻊ .. ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﮕﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﻬﺖ ﻫﺴﺖ.
ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ ﺍﺯﺕ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﮐﻨﻪ،ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ …
ﺁﺭﻩ …
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ!!!

“ﺁﻫﻨﮓ” ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !…
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ “ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ” ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ
ﺷﻮﻧﺪ …
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ …
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ” ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ” ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !…
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ “ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ”
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ” ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ” ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !…
ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ” ﺩﺳﺖ” ﺑﺰﻧﯽ !!
سلااام...
ببخشید انقد کم میام .... فصل امتحاناستو کلی دردسر و اینا ولی امروز به خاطر یه موضوع خیلی مهم از درسو .. زدم تا بیام یه پست بزارمممم...
اونم خبری نیست جزززززززززززززززززززززززززززززز
تولد مامان نوووووووووووشین
خب بلاخره 7 دی شدو خدا یه مامان عالی نصیبم کرد
خدایا شکرت بخاطر این نعمت ارزشمندددد
برای تولد مامان من یه تابلو طراحی با قهوه اسب خریدم چون اسب خیلی دوست داره و خدا رو شکر خیلی خوشش اومد ..
مامانی تا ته دنیا عاشقتم 


همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است
چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟فرشته ای فقط در قالب یک انسان
فقط ساده می توانم بگویم تولدت مبارک

دلم میخواد بدونی تو این همه ستاره / هیچ کی اندازه ی من نگاتو دوست نداره
تولدت پر از نور خوش اومدی ستاره / اگرچه از راه دور هیچ فایده ای نداره . . .

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت
امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق
خود را در پستوی زمان تنها حس نمیکنم . . .
تولدت مبارک

وای از خوشحالی دارم بال در میارم .....
همین چند دقیقه پیش از اردو اومدم خونه ... خب از اولش تعریف میکنم چون واقعا بهم خوش گذشت و دوست دارم تو وبلاگم خاطرش بمونه
................................
سوار اتوبوس شدیم، بعد از یه ربع معطلی اتوبوس به راه افتاد تو راه یکی اهنگ میخوند یکی میخندید یکی خواب بود یکیم میخورد خب منو دوستم (صمیمی) همشو انجام دادیم هم میخوردیم هم میخوندیم هم میخندیدیم حدود یک ساعت و نیم تو راه بودیم تا برسیم به سرزمین ایرانیان (پرند)، تو اتوبوس زیاد خوش نگذشت خب شاید اگه پارسال با دوستام تو اتوبوس بودیم حتما بیشتر حال میداد.به هر حال رسیدیم،پیاده شدیم روبه رومون یه چیزی حالت کویر بود که خیلی بزرگ بود حدود 5 یا 6 هکتار بود فکر کنم. اولش فکر کردیم چقدر بی مزس مثلا تو این بیایون چی کار میشه کرد ؟یه مرده اومدو گفت سه نوع ماشین هست : جیپ ، جیپ رو باز (یه چیزی شبیه وانت بود اما در نداشت )، سومیم موتور چهار چرخ بعد سه تا پیست خاکی بود . هر کسی میتونست یکی یا حتی دو تا انتخاب کنه و بره مام جیپ رو باز رو انتخاب کردیم ... وای خدای من یه چیزی بود
وقتی میومد نمیگذاشتن بقیه پیاده بشن و خودشون می پریدن توش هر کی میخواست بیاد هلش میدادن خودمم باورم نمیشه چطوری تونستم سوار بشم با دوستم ..... وای با سرعت 150 تا 160 اینا می رفت و پیستش پره پستی بلندی بود ماشین میرفت روش 30 سانت میپرید دوباره میومد رو زمین وای عاالی بوددد ...
از اونجایی که دوربین نبرده بودم نتونستم عکس بگیرم اما خب عکساشو تو نت پیدا کردم
:

یه چیزی تو همین مایه ها بود اما در نداشت 

( عکسا دقیقا برا همون ماشینا و همون جا هستش )
خب بعدش که همه هر چی دلشون خواست سوار شدن دوباره سوار اتوبوس شدیم و رفتیم کارتینگ سرزمین ایرانیــان ... واااای عالی تر از اول بود باورم نمیشد اخرین نفر بودم اولین نفر اومدم از همه زده بودم جلو از همه باحال تر این بود که مسؤلش بهمون گفت سر پیچا که شد گاز ندیم منم سر پیچا گاز دادم که وااااای سر بد ترین پیچش از دستم در رفت داشتم میرفتم تو لاستیکا که سریع ترمز زدم ماشین دور خودش 6 7 تا دور زد بعد حالا پشتیام داشتن با سرعت میومدن خودم نفهمیدم چطوری جمش کردمو اول همه رسیدم ...

دقیقا همین شکلی بود :)
بعدش دوباره سوار اتوبوس شدیم رفتیم گلف سرزمین ایرانیان واااای یه جای تمیز قشنگ طبیعت خالص ، یه دریاچه تمیزو ابی ( خب قطعا تازس به خاطر همونه ) با یه فضای سبز و الاچیق و ....... که اونجا زیر انداز انداختیم کنار دریاچه نشستیم ، بدمینتون ، والیبال،.... بعدم بهمون ساندویچ سالاد الویه یا مرغ و دلستر دادن که کلی چسبید ... بعدم یه کم دیگه نشستیم بعدش دریاچه رو که اشغال توش رفته بود تمیز کردیم همه اشغالارو جمع کردیم و رفتیم ،شهر ما خانه ما ... بعدشم رفتیم مراسم کلنگ زنی که زیاد چیز جذابی نبود برای افتتاح یکی دیگه از زمیناش رفتیم و مراسم بود .... این سرزمین ایرانیان تازه فقط کارتینگ ، گلف و جیپ و این چیزاش باز شده در اینده خیلی چیزای بیشتری براش هست که حتما برین امتحان کنین حتی قراره مسابقات فرمول یک توش برگزار بشه که امکانش هست ...

واقعا عالی بود، خدایا به خاطر تموم خوش حالی های دنیا شکرت...
.................................................
پ.ن: وای ببخشید حتما خیلی حرف زدم ... راستی اردومون به خاطر روز دانش آموز بود ..
روز دانش آموز به همه دانش آموزا خیلی مبارک باشه ...

ممنون از نظرات زیبا و دوست داشتنیتون![]()
خب این هفته که تاسوعا عاشورا بود و مامان نذر شیر کاکائو داشت که ظهر عاشورا پخشش کردیم 



طبق گفته اموزش پرورش نباید یکشنبه امتحان می داشتیم
ولی خب شتر در خواب بیند پنبه دانه
این هفته سراسر امتحان بود
یکشنبه املا دوشنبه ادبیات و زیست سه شنبه ریاضی و فیزیک چهار شنبه هدیه قرآن هفته قبلشم ریاضی و عربی داده بودیم و همشون در حد زیادی سخت بودند 
ریاضی
:

زیست
:

فیزیک
:


پ.ن: یکی از دوستان گفته بود راجب هفتم و هشتم و شیوه درسیش بگم خب راستش با توجه به تحقیقی که من کردم از دبیرستانی های قدیم فهمیدم که درسایی که تو دبیرستان اونا میخونن رو ما الان تو راهنمایی میخونیم 

پ.ن آ ز م و ن ی :
مامان قبلا نتیجه آزمونامو میگذاشت ولی وسطاش دیگه ادامش نداد از این به بعد خودم میزارم 

راستش واقعا نمیدونم باید از کجا شروع کنم و هیچ ایده ای هم به ذهنم نمیرسه
ولی خب با این شروع میکنم که الان این مامانم نیست که داره میتایپه و بـــــــــــــــــــــله انتظار ها به پایان رسید
این خوده منم 
مامان جونم،از ته قلبم عاشقتم که از بچگی به فکر الانم بودی
مامانمم میاد به وبلاگ سر میزنه و میره دیگه انقد از دستش ناراحت بودمـ که چرا از بعد تولدم پست نذاشته
گفتم الان وبم از دست میره که این فکر به نظرمون رسید در هر حال مامانی ممنونم 

خب بعد از تولدم خیلی اتفاق افتاد.... اولیش عروسی دایی امیر جونم بود که تو مرداد برگزار شد و کلی هم خوش گذشت.
بعدیش شروع مدرسه ها بود ( واقعا فک نکنین بین مرداد تا مهر هیچی نشده ها مهماشو میگم
) خب راستش واقعا درسا خیلی سخت تر از اون چیزی که فک میکردم شده و واقعا خیلی جاها ادم کم میاره .
اتفاق مهم بعدی عروسی عمه لیلا بود که تو مهر بود چند هفته پیش و اونم خیلی خوش گذشت . امیدوارم هر جا هستن خوشحال باشن 


منم که ساقدوش بودمو از صبح سرپا بودم تا شب ،که بعدشم پا درد و دست درد و ....


مامان نوشت :سلام به روی ماه دوستان خوب و مهربونمون
،دلم براتون خیلی تنگ شده بود مطمعنم دل خیلیاتون برای ما تنگ شده (از کامنتای پر محبتتون و جویای احوالمون شدن فهمیدم
)،بالاخره اون روزی که از همون روز اول نوشته بودم زیر عکس وبلاگ هستی ،فرا رسید و هستی خانوم با اصرار وبلاگش رو از من تحویل گرفت ،مدتها بود دیگه نوشتنم نمیومد و ازین وضع وبلاگش هم راضی نبودم
،چندین بار اومدم بنویسم ولی نوشتنم نیومد و همونجور موند
،تا اینکه خانومی که مدام میومد وبلاگش رو میخوند و خوشش اومده بود از خاطرات نوشته شدش،پیشنهاد کرد که خودش ادامه بده و من بعد از کلی شرط و شروط و قوانین همیشگی خودم قبول کردم هفته ای یکبار بیاد بنویسه و کامنتهاشم همون روز چک کنه
،البته منم نظارت مستقیم و غیر مستقیم خواهم داشت و همچنان در حد چند خط و حال و احوال خواهم نوشت که دلتون برام تنگ نشه
،هشت سال من نوشتم و آخرین پستم تولد 13 سالگی هستی بود
، از همین تاریخ یعنی 30 مهر 94 رسما وبلاگ رو تحویل هستی شیرین دادم،
حس خاصی دارم نمیتونم توصیفش کنم(هم اشک هم بغض هم خوشحالی ) ،شاید روزی که شروع به نوشتن کردم فکر نمیکردم واقعا روزی بدمش به هستی و فقط در حد حرف نوشته بودم ولی امروز .......
امیدوارم مشکلی پیش نیاد و هستی بتونه خودش وبلاگش رو ادامه بده و شماها هم مثل گذشته و چه بسا محکمتر و موثرتر کنارش بمونید و با کامنتهای انرژی بخشتون همراهش باشید ،تعطیلات خوبی براتون آرزومندم
،طاعاتتون قبول حق انشالا
،ما و خانواده مون رو از دعاهای خیرتون بی نصیب نگذارید لطفا
،خدا،حافظ و نگهدارتون باشه، یا حق
مرا که میشناسی!
برای همهی بارانها و همهی بیابانها، حرفی دارم...
برای همهی دانهها، همهی ریشه ها
که سر در میآورند و از حرفم سر در نمیآورند!
مرا که میشناسی!
رشته رشته میکنم آفتاب را، برای همهی خانهها،
برای همهی خاطره ها،
دراز بکش!
پشتت بر زمین باشد و نگاه کن به نقطهای نامعلوم
همهی پرندهها، همینگونه متولد میشوند
همهی شعرها
همینگونه شکل میگیرند...
،جشن تولد هستی خانوم روز پنجشنبه هفدهم با حضور دوستانش و چندنفر از خانواده ی من و چند نفر از خانواده ی پدریش برگزار شد که از ساعت 5 تا 9 مجلس کاملا خانومانه بود و بعد از 9 بابا محمود و دایی هاش اومدن
،امسال سعی کردم تولدی رو که دو سه سالی هست بهش بدهکار بودم و دلش میخواست دوستاش باشن و تزیین بشه خونه و ... بگیرم براش
،که با کمک سمیه جون زنداداش کوچیکه که خیلی تو خرید لوازم تولد با تم صورتی بنفش و درست کردن ژله ها و تقریبا همه چیز نقش مهمی داشت و عمه کوچیکه که طراحی عکس و ریسه و ... انجام داد ،تونستم تقریبا جشن نسبتا خوبی براش بگیرم که به دل خودم نشست
،البته شب قبل از جشن تولد که روز اصلی تولد هستی خانوم بود ،تو اوج کار و بدو بدوی من باباییش یه سبد گل قشنگ و کیک و شمع براش گرفت که تو روز واقعی تولدش هم، شمع فوت کنه
،من که اصلا نتونستم اماده بشم و عکس بگیرم ،وسط کار سالاد الویه ها بودم و خسته و درب و داغون
،هستی خودش لباس پوشید و محمود چندتا ازش عکس گرفت و شمع فوت کرد و منم از اونور اتاق نگاش میکردم
،صحبت کوتاه میکنم و توجه شما راااا به دیدن عکسهای تولد هستی شیرین سیزده ساله جلب میکنم

سقف کل هال و پذیرایی خونه،تا جلوی درب ورودی بادکنک بنفش صورتی زدیم(حدود 120 تا،که هنوز نصفش اون بالا مونده تا خودشون انشالااااا بترکن
)
ازونجایی که میدونم مثل تمام کسایی که عکسا رو دیدن ممکنه براتون سوال پیش بیاد
،خودم جلوتر میگم که بادکنکها رو گاز پر نکردیم و با چسب کاغذی چسبوندیم 
ریسه با عکس هستی
تزیین پرده توسط هستی 
همه جاااااااااااااااا هستی 
میوه ی آماده ی سرو 
میز عصرونه و خوراکی (توی پاکتها پاپ کورن و پفک)
میز شام کاری مشترک بین من و محمود از بیرون 




سالاد الویه ی بنفش با تزیین کلاه 




























کیک کلاه رنگ تم تولد(صورتی بنفش
)
کادوهای دوستانش(خاله و عمه و دایی و مامان بزرگها همگی پول و طلا بهش دادن
)

به تولد هستی خوش اومدید 

عروسک مامانی 

صد و بیست ساله بشی عزیز دلمممم 

تولدت مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

باران ،کیان ،کیارش عزیزای دل خالــــــــــــــــــــــــه 



حالا ما اومدیم به موقع پست بزاریم یکهفتس بلاگفا کار نمیکنه
ببخشید پستمون بیات به دستتون خواهد رسید 

پی نوشت 1:هستی از شنبه مشغول امتحان دادنه و خدا بخواد 20 خرداد تعطیل میشه و سال هفتم به پایان میرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه انشالااااااااااا 
پی نوشت 2:اردیبهشت داره تموم میشه و خرداد دوست نداشتنی من داره از راه میرسه
،پیشاپیش 25 اردیبهشت تولد دایی رضا،2 خرداد تولد خاله بیتا
،10 خرداد تولد پدر جون و 24 خرداد تولد دایی امیر رو تبریک میگم و بهترینها رو براشون آرزومندمـــــــــــــــــــــــــــــــ 
،چیه خب فقط من تو بچه های مامانم زمستونم 
،بقیه بهاری هستند
،من یکی از تنظیماتشون در رفتم احتمالا 
پی نوشت رم ا ن ی
:از اون پست تا الان این کتابها رو خوندم
،
به عاشقانه هایم قدم بگذار
پروای بی پروای من
ناگفته ها
الانم شرعی ولی غیر قانونی دستمه 
میتونم بگم همشون خیلی قشنگ بودن و دوستشون داشتم 

این پست به علت طولانی و تولدی بودن،شعر و متن عشق و عاشقی ندارد 
تعطیلات بهتون خوش بگذره ما که برنامه ی خاصی نداریم و احتمالا بدون هستی که امتحان داره ،به گشت و گزار شهری بگذرونیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم 

یعنی بلاگفااااااااااااااااااااا خدا بگم چیکارت نکنه، پست یک و نیم ماه پیش من بیات بیات شد تا درست بشیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 



دقایقی در زندگی هستند
که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که
میخواهی او را از
رویاهایت بیرون بکشی
و در دنیای واقعی
بغلش کنی ...

دوستتون داریم خیلی زیاد،لبتون خندون دلتون شاد 
خوبید خوشید سلامتید انشالا؟؟امیدوارم سال 94 رو خیلی خوب شروع کرده باشید و تا آخرم عالی بگذرونید 
خدا رو شکر ما هم خوبیم و مثل همیشه زندگی در جریانه و ما رو با خودش میبره ،تعطیلات نوروزی هم بد نبود ،هفته ی اول به دید و بازدید و مهمون بازی گذشت و هفته ی دوم رفتیم سفر و آب و هوایی عوض کردیم و برگشتیم
،ازونجاییکه هفته ی دوم نبودیم تا بعضیا بتونن بازدیدمون رو پس بدن ،همچنان مشغول مهمون بازیای سال جدید هستیم
،هفته ی پیش دقیقا روز مادر مهمونی پاگشا داشتم که مثل همیشه همه چیز عالی بود و به مهمونامون خیلی خوش گذشت
،مادر جون و مادر بزرگمم بودن که این خودش تو روز مادر خیلی خوب بود و کلی چسبید
،خودمم با سبد گل و هدیه ی هستی و محمود و سمیه جون زنداداش کوچیکه و کلی تبریک، حسابی خوش به حالم شد
،از همینجا باز هم از تک تک دوستان خوب و مهربونم بابت تبریکات عید و روز مادر، بسیار ممنونمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
،این جمعه شام هم، میزبان عموی هستی خانوم و خانوادش بودیم
،هفته ای هم که داره میاد پنجشنبه عقدکنون عمه لیلای هستی شیرین هستش که بهش تبریک میگیم و آرزوی خوشبختیش رو داریم 

هستی خانوم سخت مشغوله امتحانات میان ترم هستش و داره هر روز امتحان میده
،چیزی هم تا تولد سیزده سالگیش ( 16 اردیبهشت) نمونده با کلی خرده فرمایش
،مثل همیشه هم دوست داره با دوستاش تولد بگیره ،فعلا برنامه ای ندارم براش ،ولی احتمالا همون با دوستاش بگیرم که خوشحال تر بشه 
5 اردیبهشت هم ،تولد هشت سالگی وبلاگ هستی شیرین هست
،کلا من عاشق اردیبهشت و دی ماه هستم ،دست خودمم نیست این دو ماه رو خیلی خیلی دوست دارمـــــــــــــــ 
امروز چندتا عکس از عید و سفر هستی خانوم برای دوستان خوبمون میزارم 

هستی خانوم بعد از سال تحویل 

روز اول عید خونه دایی تورج مامان نوشین،هستی و پسرخاله هاش 
اینم عکسای سفر

پارک آبی که تو ایام عید تعطیل بود 

تو سالن بازی 

لنگرگاه و قبل از سوار شدن تو کشتی 

هستی من، تو کشتی 

رمان نوشت :آخرای رمان جان و شوکران هستم ،ای بد نبود تازه آخرای داستان، جذاب شد
،اوایلش زیاد چنگی به دل نمیزد ولی موضوعش خاص بود ،به یکبار خوندنش می ارزه 

دوستان واقعی هر طور بتوانند ، به اندازه هم در می آیند
بیشترهایشان را به رخ کمترهای دیگری نمی کشند
دوستان واقعی ، هم اندازه اند !

زیــاد تــحـویـلش بــگـیــری . . .
عــاشــق بـی مـحلــی هـای دیــگـران مــیـشـود . . .
مــیـدونـی چــرا؟؟
چــون . . .
خـوب بــودنِ زیـادی دل نــمـیبـره . . .
دل مــیـزنـه !!
کســی کـه نگاهـت را نفهمیــد...
توضیــح های طولانی ات را هـــم نخـواهـــد فهمــیـــد ....!!
به عشق این لحظه های انتظار دوستت دارم....
به اندازه تمام لحظه های زندگی ام تا آخر عمرم عاشقم !
به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم ، دوستت دارم !
به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو در زیر باران قدم میزنم عاشق بارانم
به عشق آمدن باران و به اندازه تمام قطره های باران دوستت دارم !
به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره میشوم ،
به اندازه تمام ستاره های آسمان دوستت دارم!
به عشق دیدنت بی قرارم ، حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات
در دل ندارم،به اندازه تمام لحظه های بیقراری و دلتنگی دوستت دارم ...
من که عاشق چشمهایت هستم ، عاشق گرفتن دستهای مهربانت هستم ،
به عشق نگاه به آن چشمهای زیبایت دوستت دارم


تا پست تولد هستی خانوم ،خدا یار و نگهدارتون 
، زندگی در جریان هستش و ما هم باهاش همراه و همگام
،بهمن ماه هم گذشت ،کارنامه ی ترم اول هستی رو گرفتیم که خدا رو شکر معدل و انضباطش 20 شد و سومین آزمون جامع مدرسه رو دو سه روز پیش، برای سومین بار، نفر اول شد
، اونم با اختلاف زیادی نسبت به نفر دوم (دلخوشی اینروزهای من شده هستی و موفقیتهاش
)،تولد سمیه جون ،زنه دایی امیر ده بهمن بود که خونه مادرجون برگزار شد
،تولد بابا محمود هستی خانوم(23 بهمن) رو تو فرحزاد همراه خاله بیتا جشن گرفتیم و ولنتاین هم از عزیز دلم یه عروسک خوشگل گرفتم
،چند روز قبل از تولد محمود ،عمه لیلای هستی شیرین نامزد کرد و بله برونش بود
،اسفنده بدو بدو کردن هم رسید و تقریبا به نیمه رسیده و من هنوز خیلی کارهامو نکردم
،تازه تازه دارم کارای مربوط به خودم رو تو خونه انجام میدم تا روزایی که قراره کارگر بیاد و کل خونه رو تمیز کنه،اینقدر سرعت و توانم برای کار کردن کم شده که فکر کنم اگر بجنبم تا خود سال تحویل مشغول باشم،خریدامم بیشترش مونده که باید تو هر فرصتی برم و انجام بدم
،با اونکه یه مسایل خیلی ناراحت کننده ای برای خانوادمون پیش اومده و دل و دماغ خیلی کارا رو ندارم، ولی دارم با حس های درونی و بازدارنده ی خودم مبارزه میکنم که بتونم برای خانوادمو مخصوصا هستی، سال نو و عید خوبی فراهم کنم
،قرار نیست همه ی اعضا خانواده به خاطر مشکلات اطرافیانمون عزا بگیرن و روزهای خوبی که معلوم نیست هر کدوممون چقدر ازشون سهم داریم و چقدر برامون تکرار میشه محروم بمونن
،من دارم سعی خودمو میکنم مطمئنم خدا هم کمکم میکنه که کم نیارم
،بعضی وقتا اینقدر از چند جای مختلف و بی ربط به همدیگه ،بهم فشار میاد که احساس میکنم بند بند وجودم داره از هم جدا میشه ،ولی باز خودمو کنترل میکنم و سرپا میمونم و تظاهر به خوب بودن میکنم و چقدر سخته این تظاهرا و از خود گذشتن ها

دوتا غلط تو 95 تا سوال ،آفرین دختر خوب و زرنگم 

برنامه ی خاصی برای عید نداریم،شاید بریم سفر شایدم نریم،من اصراری به سفر رفتن ندارم چون وقتی فکرم مشغوله و درگیر ،هر جا باشم تو همون حال و هوا هستم و برام فرقی نمیکنه کجا باشم
،اما نمیتونم حق خوش گذروندن رو از هستی بگیرم ،وقتی تنها تایم سفر رفتنش به عید و آخرای تابستون ختم میشه ،پس ریش و قیچی دست پدر و دختره ،هر جوری برنامه بریزن منم کنارشون هستم انشـــــــــــــالا ..... 

پی نوشت ر م ا ن ی : بعد از مدتها سه تا رم ان خوندم
،یکیش طلوع از مغرب که بد نبود برای یکبار خوندن و یکیش تقلب که قشنگتر بود و اون یکی بگذار آمین دعایت باشم که خیلی دوستش داشتم و توصیه میکنم بخونیدش اگر ر م ا ن دوست دارید
،الانم جان و شوکران دستمه که تازه شروعش کردم 




دقایقی در زندگی هستند
که دلت برای کسی آنقدر تنگ میشود که
میخواهی او را از
رویاهایت بیرون بکشی
و در دنیای واقعی
بغلش کنی ... 

مطمئنا این آخرین پست سال 93 ما خواهد بود
،سال 93 با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت
،مثل تمام سالهایی که میان و میرن ،نمیگم سال بدی بود، چون اتفاقای خوب زیادی هم توش افتاد که مهمترینش اینه که تمام عزیزانم خوب و سلامت هستن و در کنارم و من میدونم که این خودش یعنی یه دنیا و من بابتش از خدا شاکرم و عاشقشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
،چند روزش برام خیلی خیلی خاص بود که خاص ترینش رو اینجا ثبت میکنم تا همیشه یادمون بمونه ، 30 مرداد 93 


از همینجا پیشاپیش براتون بهترین روزها و لحظه ها رو در روزهای پایانی سال 93 و تعطیلات عید و سال 94 آرزومندم
،امیدوارم تو سال جدید هر چی از خدا میخواهید و به صلاحتونه بهش برسید و با سلامتی و عشق و آرامش در کنار عزیزانتون زندگی پر از شادی و موفقیت داشته باشید
،لحظه ی تحویل سال من و خانواده مو هم یاد کنید ،منم اگر قابل باشم تو تمام لحظه های دعا و نیایشم شما رو یاد کردم و یاد خواهم کرد 

پیشاپیش عیدتون مبارک و ایام به کامـــــــــــــــــ مهربونای همیشه حاضر 

،از کنار بعضی ناراحتی ها و حرف و حدیث هاش که بگذریم ،روی هم رفته بد نبود ،چند تا مهمونی کریسمسی و ژانویه و تولد خودم و چند نفر از بهترین دوستانم و به خصوص عقد محضری داداش کوچیکه امیر علی بود که خدا رو شکر همه چیز به خوبی گذشتـــــــــــــــــ
تولدم امسال از بهترین تولدهای سه نفرمون بود با کلی سورپرایز و هدیه های خوب، از طرف خانواده و تعدادی از دوستان عزیزم که همیشه به من لطف داشته و دارند،که از همشون ممنونم و خیلی خیلی دوستشون دارم 
سورپرایز هستی از همه برام جذاب تر و دلنشین تر بود ،چون وقتی از مدرسه اومد با یه دسته گل نرگس وارد شد که فهمیدم با راننده ی سرویسشون که یه خانوم میانسالی هستن برام گل خریده
،منم که عاشق نرگسسسسسسسس حسابی خوشحال شدم
،شبم محمود با سبد گل و کیک و شام تو سفره خونه ی عالی قاپو سورپرایزم کرد و .... 

دسته گل تقدیمی هستی خانوم 

مهمونی شب ژانویه در کنار خانواده و دوستان عزیزمون 

تــــــــــو همــان هســتی که خــودت میگویی
دلــــــــت را به آســــــــمان بســـــــــــپار ...
برای تـــــــــــازه شــــــــــدن دیر نیــــست
زندگی قهقهه نیست لبخند است ... 
از معجزه کلمات استفاده کن دوست من:
کلمه میتواند تو را مشتاق کند مثل دوست داشتن.
کلمه میتواند تو را سبز کند مثل خوشحالم.
کلمه میتواند تو را زیبا کند مثل سپاسگزارم.
کلمه میتواند تو را پیش ببرد مثل ایمان دارم.
کلمه میتواند تو را آغاز کند مثل:
از همین لحظه شروع میکنم.
از همین نقطه تغییر میکنم.
از همین دم طرحی نو میزنم.
میتوانم- میخواهم- میشود
خود را آغاز کن دوست خوبم
یادتان باشد..!
اثر انگشت شما از زندگیی که به آن دست میزنید پاک نمیشود 
چه ظریفانه است
خلقت قلب آدمی
به تلنگری میشکند
به لحنی میسوزد
برای دلی میمیرد
به نگاهی جان میگیرد
و
به یادی میتپد 
قلبت را آنقدر ازعاطفه لبریز کن
که اگر روزی افتاد و شکست
همهجا عطر گل یاس پراکنده شود 

اینم آخرین پست دی ماهی مااااااااااااااا 
شاد و سلامت و برقرار باشید 
بالاخره 7 دی 93 هم اومد و مامان نوشین هستی خانوم سی و هفت ساله شد
من کلا عاشق فصل زمستون و مخصوصا ماه دی هستم و پر انرژی تر و خوشحال تر از همیشه ،که فکر کنم مال خودشیفتگی دی ماهی ها باشه 

اینقدر تو این چند روز مخصوصا دیشب تا حالا، پیام تبریک داشتم از طرق مختلف( که خودتون میدونید
)،وقت نکردم زودتر بیام و یه پست تولدی برای خودم بزارم
،واقعا دوستان و فامیل عزیزم بهم لطف دارند و منو شرمنده ی محبتشون میکنند همیشه
و خوشحالی منو صدها برابر با حس خوبی که بهم منتقل میکنند
،چندتایی از دوستان برام روزشمار معکوس گذاشته بودن و از چندین روز قبل و حتی چند ماه قبل هر روز یه پیام زیبا و تبریک برام میفرستادند تا امروز که راس ساعت 12 اخرین پیاما و تبریکاشون اومد
(بیشتر برای اونا خوشحالم که از امروز راحت شدن
) و دوست عزیزی که مثل هر سال از آلمان بهم زنگ زد و ...
همین جا از تک تک عزیزانی که به یادم بودند و هستند صمیمانه و از ته قلبم تشکر میکنم و امیدوارم بتونم تو شادی هاشون جبران کنم 


همونجور که گفتم یکماه جلوتر هدیه مو از محمود گرفتم و امشبم از هستی شیرین و مهربونم
و چندتایی هم از عزیزترینهام
، که همشونو خیلی خیلی دوست داشتم
،ولی از برنامه ی امشب و بقیه ی هدایا خبر ندارم هنوز
،ولی احتمالا یه سورپرایز کوچولو مثل همیشه از محمود و هستی و بعضی دوستان عزیزم تو راهه که ازشون پیشاپیش ممنونــــــــــــــــــــــــــــــــم 

از بهترین و دوست داشتنی ترین حس ها برای من، بودن تولدم بین کریسمس و ژانویه و سال نو میلادی هستش که چند ساله از بهترین و خاطره انگیزترین روزهای زندگیمه
،بودن کنار دوستان خوب و مهربون مسیحی
،تزیین درخت کریسمس اونها و خونه ی خودمون
،هدیه گرفتن درخت دعا خونده شده ازشون و خیلی لحظه های خوب و قشنگ و دوست داشتنی دیگه 
منم به نوبه خودم کریسمس و سال نو میلادی رو به همه ی هموطنان عزیزم ،مخصوصا دوستان مسیحی گلم تبریک میگم و بهترینها رو براشون آرزومندم 
کریسمس نه یه زمانه و نه یه فصل، بلکه یک یادبوده
در واقع گرامی داشتن صلح و حسن نیت، رحیم و بخشنده بودن
باعث میشه روح واقعی کریسمس رو لمس کنیم 

مامان اریت مهربونم کریسمس مبارکــــ
،الهی همیشه سلامت و زنده باشی عزیز دلمــ 

همونجور که بیشتریاتون میدونید تولد یکی از بهترین دوستان عزیز من، که مثل خواهر کوچیکترم دوستش دارم و شماها هم میشناسیدش(فاطمه جویکار) با تولد من یکیه که منم همینجا بهش تبریک میگم و بهترینها رو براش در کنار عزیزانش آرزومندمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است
چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟فرشته ای فقط در قالب یک انسان
فقط ساده می توانم بگویم تولدت مبارکــــــــــــــــــــــــــــــ 

فاطمه جونم زادروزت خجسته مهربونمــــــــــــــــــــــــ 

هستی نوشت: هستی شیرین من، دومین آزمون جامع مدرسه رو هم،که آخر آذر ماه برگزار شد رتبه ی اول رو کسب کرد و مثل همیشه مامان و باباش رو خوشحال کرد 
و ترم پاییز زبانشم با نمره 100 کتبی پاس کرد و از ترم زمستان امسال وارد گروه بزرگسالان شد،که همونجور که خودش میگه کوچکترین عضو کلاسشونه و از پنجاه ساله و چهل ساله بگیر تا سی و بیست و هفده و چهارده و .... تو کلاسشون دارن، که البته من خودم اینجور رده سنی تو یه کلاس رو اصلا نپسندیدم ... 
،الانم تا دو هفته مشغوله امتحانات ترم اول خواهد بود که انشالا برای هستی من و تمام بچه های گلمون دوره ی امتحان ،خوب و به سلامتی بگذره 

ترشحات خوبی هایت
به سنگین ترین نقطه قلبم رسیده است
سبک تر شده ام حالا،مثل پروانه
استشهاد سلولهای بدنم گواهی میدهد
به بیکران شدن روحم در انزوای جسمت
من در ترانه های تو غرق شده ام
جنگ دست و پایم بی فایده است
وقتی روحم را از چنگم در اورده ای
من با تو زنده ام یا مرده ؟ 

من زنم …
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی دوست داری تکیه بدی
پناه ببری
ضعیف باشی
دست خودت نیست
زن که باشی
گهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را …
شاید عطر تلخ و گس مردانه اش
لابه لای انگشتانت باقی مانده باشد
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی
و قناعت میکنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی
من زنم …
نمی خواهم بجز من دوست دار دیگری باشی
نمی خواهم برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشیند
نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی
نمی خواهم کسی یارت شود در راه این هستی 
بازم ازتون ممنونم و براتون سبد سبد شادی و سلامتی آرزومندم 
سلام به روی ماه دوستان خوب و مهربونم
،نزدیکه یکماهه که ننوشتم
،زندگی همچنان در جریانه و ما هم مثل بقیه در حال گذروندن اون
،این ننوشتن فقط ما رو شامل نمیشه ،کل وبلاگستان و نت با برنامه های وایبر و واتس و ... به شدت کساد شده و تقریبا واگیرش همه رو گرفته
،هر کسی هر لحظه که اراده کنه با دوستان و فامیلش آنلاین در ارتباطه و ناخوداگاه وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی کم شده و مثل قبل نیست کاریشم نمیشه کرد
،تو ماه گذشته هستی امتحان میان ترم اول رو داد و قبل از اون جلسه ای برگزار شد و همه ی معلم ها وضعیت درسی تک تک دانش آموزان رو به اولیاشون گفتند و من باز از همشون شنیدم که هستی تو درس بهترینه و نفر اول آزمون جامع مدرسه بوده ،گروه ریاضی شیمی فیزیک زیست اجتماعی ادبیات عربی زبان و ... همه بهم تبریک گفتند و این در حالی بود که اکثر بچه ها مشکل درسی داشتن و معلم ها کتاب و ... معرفی میکردن به خانواده ها
،به خصوص سر معلم ادبیات و ریاضی خیلی شلوغ بود که معلم ریاضی بهم گفت هستی عالیه به پدرش هم زنگ زدم و گفتم بهشون ،الانم برید تا شب خوشحال باشید و ...
، در کنار اینا همون تک تک معلم ها بهم گفتند که ماشالااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چقدر سر کلاس حرف میزنه و کلا شیطون و اکتیوه سر کلاس،یعنی همونجور که تو درس فعالیت داره ،تو حرف زدن سر کلاس هم اکتیوه و ما موندیم این که اینقدر شیطنت داره چه جوری همه چیز رو اینقدر خوب و زود یاد میگیره
،هستی که خوب میدونست من چی از معلم ها خواهم شنید با استرس منتظرم بود،خیلی سعی کردم آروم و منطقی برخورد کنم با اونکه به شدت کلافه بودم و بهش حق نمیدادم با حرف زدن سر کلاس و شیطنت بخواد صدای معلم ها رو دربیاره ،اونم تو کلاس هفتم و تو این سن
،رسیدم خونه بهش گفتم مثل همیشه تو درس عالی بودی و باعث افتخار من و پدرت ،خدا رو شکر مشکل غیر قابل حلی هم مثل خیلی از بچه ها نداری و با حرف نزدن سر کلاس ،همه ازت بسیار راضی خواهند بود
،خیلی ریلکس و راحت برگشت گفت مامان جون اصل کاری هم درسمه که خوبه، من برای این چیزا خودمو ناراحت نمیکنم
،گفتم هستیییییییییییییییییی
،گفت باشه مامان سعیمو میکنم حرف نزنم سر کلاس ولی هیچ قولی نمیدم
،اصلا نمیتونم بگم چه حالی شدم
، فقط اومدم از اتاقش بیرون(یعنی حس کردم هیچ حرفی برای زدن ندارم یا توانی برای حرف زدن و بحث کردن نمیدونم ،ولی یه وقتایی واقعا کم میارم هم جسمی هم روحی
)، تا شب که محمود اومد و فرستادمش تا بره باهاش صحبت کنه، که انگار مجبور شده بود به پدرش قول بده
،حالا دیگه نمیدونم چقدر سعیش جواب داده تا دفعه ی دیگه که برم مدرسه
،از چند روز دیگه امتحانای شفاهی و بعد کتبی ترم اول شروع میشه و حسابی مشغولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ....

جمعه 14 آذر تولد مامانم بود
، که پنجشنبه شب با مهمونامون تو خونه ی خودمون سورپرایزش کردیم
، که کلی خوشحال شد
،هدیه ی هستی به مادر جونش یه شال زمستونی بود که شب قبلش با پدرش بعد از کلاس رفته بودن و با پول خودش خریده بودند و منم چون کادو شده بود تا لحظه ی باز شدن ندیدمش ،ولی وقتی دیدم خیلی خوشم اومد از انتخاب و سلیقه ش
،همراه با یک نقاشی که صبح پدرش برده بود قابش کرده بود و بسیاررررررر مقبول افتاد و همه به خصوص مادر جون و دایی امیر که تو نقاشی بودن خوششون اومد
،نقاشیش از روی عکسای دو نفره ی خودش با مامان و امیر بود و تو چند شب کشید و تکمیلش کرد 

اینو خودش نوشت و شب مهمونی پشت در خونه زد و عکس العمل مهمونارو از چشمی نگاه کرد و کلی همه رو خندوند و حرصشون داد 



هستی و مادر جون و هدیه هاش (شال زرشکی و قاب نقاشی
)
خسته نباشی گل قشنگ من 

شنبه آخرین جلسه ی کلاس زبان کانونش بود و جشن پایان ترم داشتند و جلسه ی بعد فاینال و پایان ترم های کودک و نوجوان
و از ترم بعد شروع ترمهای بزرگسال
،که مسلما سخت تر میشه و امیدوارم مثل همیشه خوب و راحت و با علاقه پیش بره
انشالااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

وقتی دشمنت از تو بدگویی میکند
و دوستت خبرش را به تو می رساند
بدان که دشمن و دوستت
برای آسیب رساندن به تو , همدست شده اند
وقتی چشمانم را روی هم می گذارم…
خواب مرا نمی برد…
تو را می آورد!!!
از میان فرسنگ ها …
فاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــله … 
سر به هوا نیستم اما
همیشه چشم به آسمان دارم
حال عجیبیست دیدن همان آسمانی که
شاید تو دقایقی پیش به آن نگاه کرده باشی 

راستییییییییییییییییییییییی تولدم نزدیکههههههههههههههه
،تا 7 دی فقط 20 روز موندهههههههههههه
،البته کادومو دو هفته پیش از محمود گرفتمااا،ولی باز منتظر اون روزم الکییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 
زمستونتون پر از شادی و سلامتی انشالااااا،پیشاپیش شب یلدای خوبی براتون در کنار عزیزانتون آرزومندمممممممممممممممممممممم 
،ماه گذشته هستی حسابی مشغول درس و مدرسه بود
،زبان و پیانو و نقاشی هم مثل همیشه در کنارش هست که خدا رو شکر اونا رو هم خوب پیش میره و معلمهاش راضی هستن ازش
،یک آزمون جامع مدرسه از تمام دروس ازشون گرفته بود که توی تمام کلاسهای هفتم و 104 نفر ،رتبه ی اول رو کسب کرد و از مدیر مدرسه هدیه گرفت و معرفی شد و کلی خوشحال بود ازین بابت و ما نیز
،یکروزم معلم جبر و هندسه شون که یه آقایی هستن ،از مدرسه و سر کلاس جلوی همه ی بچه ها زنگ میزنه به گوشی محمود و به خاطر نمرات بالای هستی تو ریاضی بهش تبریک میگه و صدای محمودم تو کلاس پخش میشده و هستی خانوم کلی ذوق زده ازین روش تشویق معلم
،آزمونهای یک هفته در میون جمعه های ق ل م چی هم همچنان ادامه داره و تو اونام خوب پیش میره و معمولا تراز بالای 6500 میاره و جز رتبه های خوب خودش رو نگه داشته


محرم امسال هم یکی دو باری با پدرش رفت بیرون و یکسری عکس از مراسم گرفت برای کارای مدرسه ش که باید انجام میداد
،برعکس هر سال، زیاد دلش نمیخواست بیرون بره و اونم زوری فرستادمش که برای عکساش رفت و خیلی زود هم برگشت ،من خودم تا ازدواجم به زور خونه میموندم و همیشه دلم میخواست برم تو مراسم ها شرکت کنم و یا حداقل تماشا کنم
،ولی هستی اینجوری نیست و تمایلی برای تماشا کردن هم نداره،که احتمالا اونم به خاطر تنها بودنشه ،ما بیشتر به ذوق خونه ی پدر بزرگ و بچه های عمه ها و عموها و دور هم بودن و با هم بیرون رفتن ،دلمون میخواست زودتر تاسوعا و عاشورا برسه ،ولی هستی تقریبا دور و برش خلوته و ترجیح میده سرش با خودش گرم باشه عزیز دلمـــــــــــــــــ


حدود سه ماهی میشه که رم ان خاصی نخوندم ،برای همینم پی نوشت رم انی ندارم
،اگر بخونم حتما میام و براتون معرفی میکنم مثل همیشه، خیالتون راحت دوستان مهربونمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شکستن دل
به شكستن استخوان دنده مى ماند
از بیرون همه چیز رو به راه است ...
اما ...
هر نفس " درد" است كه میكشى !!

یه وقتـایی لازم نیست حرفی زده شه
بین دو نفر…
همین که دستت رو آروم بگیره…..
یه فشار کوچیک بده…..
این یعنی من هستم تا آخرش…..
همین کافیه….!

مخاطب خاص اگه خاص باشــه!!!
لازم نیست که شما دورش رو از این و اون خلوت کنی
خودش واسه بودن شمــا جـــا بــاز میکنه
لازم نیست هر کســی رو توجیه کنیــد
که ایــشون مال شماست!!!
خودش تورو به همه دنیــــا نشون میده
و میــگه این مال منه!!!
لازم نیــست به فکر رفتنش باشید
خودش به شما ثابت میــکنه که اومده بمــونه!!!

دیدین بعضیا خیلی دوست داشتنی ان
انگار مهره ی مار دارن؟!
ولی نه کارِ سحر و جادوست، نه مهره ی مار!
آدمای دوست داشتنی، رازای دیگه ای دارن ... 
شاد و سلامت و برقرار باشید 
،مهر ماه برای من خوب نبود ،تا همین امروز که قراره کارگر بعد از بیست روز بیاد و تقریبا کارمون تموم بشه ،خونه مون شکل خونه نبود و به منی که به تمیزی و مرتب بودن خونه عادت دارم خیلی سخت گذشت،اما به هر ترتیبی که بود گذشت و خدا رو هم صد هزار بار شکر که گذشت ...

هستی سخت مشغول مدرسه و درس هستش،یعنی از وقتی میرسه خونه تقریبا مشغوله تا شب
،وسطاش مدامم به خودش استراحت میده و حسابی هوای خودشو داره
،خدا رو شکر امسال دیگه اصلا با من کاری نداره و تمام کارهای مدرسه و کلاساش رو خودش انجام میده ،حالا نتیجه چی باشه فعلا نمیدونم
،نمره هایی که میاره مثل همیشه عالیه بقیه ش هم توکل به خدا ... 

اومدم پست بزارم بعد از دو هفته، ولی چیزی ندارم برای نوشتن،هر چی فکر میکنم موردی که بخوام اینجا بنویسم پیدا نمیکنم
،نمیدونم چرا سالها کلی حرف داشتم برای نوشتن، ولی مدتهاست چیزی برای نوشتن ندارم،شاید قبلا راحت تر بودم ،شاید هیجان زندگیمون بیشتر بود ،شاید دوستایی که حسشون میکردم بیشتر بودن ،شاید شاید شاید ....
دلیلش هر چی هست زیاد فرقی نمیکنه ،مهم اینه که بیشتر از اینایی که مینویسم چیزی برای نوشتن ندارم،مدام هم کامنت خصوصی و عمومی دارم که مثل قبل بنویس و زیاد بنویس و ... نوشتن و ارتباط برقرار کردن یه حسه یه احساسه که باید باشه تا آدم بتونه بنویسه، اونم برای منی که همیشه صادقانه و با دل نوشتم ،زوری که نمیشه نوشت و حس و حرف نداشته رو زد
،فعلا اینجوری میتونم بنویسم نه بیشتر و نه کمتر ........ 

زمانبندی خدا بی نظیر است
نه هیچگاه دیر، نه هیچگاه زود!
کمی بردباری می طلبد و ایمان بسیار!
اما ارزش انتظار را دارد…!

حـقـیـقـت دارد !
کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی
تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه
بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !
آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!

زندگی جیره مختصری است ...
مثل یک فنجان چـــای ...
و کنارش عشــــــق است ...
مثل یک حبــــــــه قند ...
زندگی را با عشق، نوش جان بایـــد کـــرد... 

تو مرد باش برای دخترانه هایم
شانه ای باش برای اشکهایم
لبخندی باش به شیطنت های کودکانه ام
اخمی باش به نادانی هایم
دیواری باش برای اعتمادم ...
عاشق باش برای همه دوست داشتن هایم
تو مــــــــــــرد باش و
مـــــــن
بانوی تـــــــــــــــــو 
دو هفته از شروع مدرسه و ماه مهر میگذره ،خدا رو شکر هستی خوبه و خودش رو مثل همیشه با درس و مدرسه و کلاسهاش وفق داده
،کلاس زبان و پیانو و نقاشی در کنار مدرسه ادامه داره و بقیه کلاسها فعلا کنسل شده که به درسای مدرسه که سنگینترم شده بیشتر برسه ... 

موفق باشی عزیز دل مامان 
والا من نمیدونستم کلاس هفتم فیزیک شیمی جبر زمین شناسی و زیست شناسی داره
،
نه به این کتابها و درسای سنگین ،نه به زبان که تازه پایه رو گذاشته رو اینکه تازه میخواد شروع بشه و کتاب درسی از a b c d شروع شده و از حوصله ی بچه ها خارجه
،البته جز کتاب درسی زبان که باید همون تدریس بشه ،زبان سطح سالهای پیششون هم ادامه داره تو مدرسه
،من واقعا نمیدونم چرا زبان رو از همون پیش دبستانی برای همه تو ساعتای درسی نمیزارن و اینقدر دیر شروع میشه ... 

پنجشنبه ای که گذشت جشن تولد کیان و کیارش بود که بعد از حدود دو ماه تاخیر ،تو فرحزاد برگزار شد ،که خیلی خیلی عالی بود و به هممون خوش گذشت و بعد از مدتها شب خوبی کنار پسرای خاله بیتا داشتیم 

انشالا تولد 120 سالگیتون عزیزای دل خاله 


و اماااااااااااااااااااااااااااااا روز چهارشنبه یکروز قبل از تولد ،موقعی که من و هستی رفتیم کلاس پیانو و بعدش گذاشتمش کلاس زبان و اومدم خونه ،برای بار دوم در عرض سه چهار سال اخیر(اون بار از طرف آشپزخونه و پذیرایی اینبار از سمت حموم و اتاق خوابا تاااااااااااااااااااا پذیرایی
)، با صحنه ای بسیار بسیار ناراحت کننده روبرو شدم و صدای آبی که از حموم میومد ،و آبی که تمام زندگیمو گرفته بود و تا جلوی پیانو و تی وی و فرشهای پذیرایی و اتاق خوابها و .... وای اصلا نمیتونم حال خودمو توصیف کنم
،فقط یادم اومد قبل از رفتن ما آب رو قطع کرده بودن برای تعمیرات یکی از واحدها و شلنگ آب توالت فرنگی باز مونده بوده و تا ما از خونه میریم بیرون آب وصل میشه و ازونجایی که راه آب حموم رو به خاطر نیومدن سوسک همیشه میبندم ،آب رد نشده بود و بعد از پر شدن حموم ریخته بود بیرون و تا ته اتاق خواب من و اتاق کار و کمی اتاق هستی که هر سه پارکت بود خیسه خیس بود و ازینور هم تا وسط هال و ... ،فقط بدو بدو رفتم توحموم و آب رو بستم و اومدم بیرون و با بغض زنگ زدم به محمود که خودتو برسون
،تا محمود برسه که حدود یکساعتی طول کشید سرایدار رو صدا کردم و ازش خواستم تا میتونه سریعتر اتاق خوابها رو که پارکته خشک کنه،خودمم مثلا داشتم کمک میکردم ولی اینقدر حالم بد بود که نمیدونستم چیکار میکنم
،تو اتاق خودم دیدم سه راهی تو آبه و داره جرقه میزنه ازونجایی که وقتی آدم هنگ میکنه نمیفهمه چیکار میکنه، به جای اینکه اول برق رو قطع کنم بعد برم سه راهی رو دربیارم ،رفتم و برش داشتم که دستمو لرزوند که ولش کردم
،سرایدار هم خنگ تر از خودم رفت و از بالای سیم گرفتش و از آب کشیدش بیرون و ...
(هر کس شنید گفت چه شانسی آوردی برق نگرفتتت و وقتی پا تو آب گذاشتی خشک نشدی ...)اتاق دوم در حال خشک شدن بود که محمودم رسید و دوتایی مشغول شدن و منم رفتم دنبال هستی ،وقتی برگشتم دیدم خونه خشک شده و تمام فرشها جمع شده و فرش کرم پذیرایی که زیرش مقوای مشکی بوده رنگ گرفته و خونه ای ویرون شده جلوی رومه (البته الانم هنوز همونه
)،کل پارکتای اتاق خواب خودم و اتاق کار محمود نابود شد و دقیقا زمانی که پاگشا و مهمونی داشتم خونم تعمیرات لازم شد اونم الکی الکی
،فرشا رو دادیم قالیشویی که امروز آوردنش و هنوز نمیدونم فرش کرمه تو چه وضعیته تا محمود بیاد خودش چکش کنه ،پنجشنبه عروسی دختر داییمه و فعلا نتونستم دست به خونه بزنم تا بعد از عروسی و مراسم
، خونه همونجوری مونده تا اول پارکتا عوض بشه و بعد کارگر بیاد یکی یکی اتاقا رو تمیز کنه تا فرشها رو بندازم و خونه بشه همون خونه ی همیشه مرتب
،اینروزها کلافه ام و عصبی و این فشار عصبی تو سلامتی جسمیم تاثیر گذاشته و هر روز یه علایم گرفتگی و پارگی مویرگ و داغ شدن صورت و ... نمودار میشه
،خودم خوب میدونم تا همه چیز روبراه نشه بهتر نمیشم ... 
از در اومدم تو، اولین صحنه جلوی پیانو و ....
اتاق خودمممممممممم که بلافاصله باد کرد و الان این شکلی نیست
،تمام کفشای مجلسی زیر تختم انگار تو آب شناور بودن همه داغون ن ن ن 
اتاق کار محمود که تا نصفه خراب شده و بقیه ی اتاق رو مدیون فرش پهن شده و لوله شده ی کنار دیوار بود که آب رو به سرعت به خودشون کشیده بودن و بوی نم فرش .... 
امیدوارم هیچ کس هیچ وقت با همچین صحنه ای اونم در عرض یکساعت که رفته و برگشته، تو خونه زندگیش مواجه نشه
،حالا هی به خودمون دلداری میدیم شانس آوردیم برق نگرفتمون
،شانس آوردیم تایم طولانی تری از خونه بیرون نبودیم و فقط یکساعت بوده وگرنه ...
باید تب رو دید تا به لرز راضی شد دیگه
، وگرنه آدم دق میکنه از شرایطی که بهش تحمیل شده ... 

چقدر خوبه وقتی دلتنگ باشی ،
وقتی آدما حرفتو نمیفهمن ؛
خــــــــــدا هست که باهاش حرف بزنی . . .
مهم نیست که جوابتو بده یا نه ؛
مهم اینه که پشتت بهش گرمه که مسخرت نمیکنه ،
درکت میکنه و دوست داره . . .

می خواستم جهان را به قواره ی رویاهایم درآورم
رویاهایم
به قواره ی دنیا در آمد … 
شمس لنگرودی

مثل درخت باشید که در تهاجم پاییز هرچه بدهد
روح زندگی را برای خویش نگه می دارد . . .

پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون می ده!
کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن
شاد و سلامت و برقرار باشید 
آخرین روزهای شهریور ماه و آخرین نفسای تابستان 93 هم داره میگذره و پاییز زیبا اما بسیــــــــــــــار دلگیر مثل همیشه برای من،داره میاد
،محصلین مدرسه و دانشگاه،معلمین و اساتید و ... فصل جدیدی از زندگیشون رو آغاز میکنن و هر کسی میره دنبال کار و برنامه های جدیدی برای زندگیش ...
،از همین جا به تک تکشون تبریک میگم و بهترینها رو در سال جدید تحصیلی براشون آرزومندم 
خدا رو شکر کارای مدرسه ی هستی و خریدهاش تکمیل شده و دخترک ما آماده ،برای شروع یه مقطع جدید تحصیلی که انشالا مثل همیشه موفق و سربلند بیرون بیاد 

ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﮐﻴﻪ؟؟
- ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﮐﺴﻴﻪ ﮐﻪ ،
ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﭘﻴﻐﺎﻣﺶ ﺁﻧﻼﻳﻦ ﻣﻴﺸﻲ ...
- ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﮐﺴﻴﻪ ﮐﻪ
ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﭘﺴﺘﺶ ﻣﻴﮕﺮﺩﻱ ﺗﺎ ﻻﻳﮑﺶ ﮐﻨﻲ ...
- ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﮐﺴﻴﻪ ﮐﻪ
ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺗﺄﻳﻴﺪﺵ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﭼﻮﻥ "" ﺩﻭﺳﺘــــﺶ ﺩﺍﺭﻱ ...""
- ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﮐﺴﻴﻪ ﮐﻪ
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻗﺸﻨﮕﺘﺮ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻴﺶ ...
- ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﻛﺴﻴﻪ ﻛﻪ
ﺗﻮ ﻻﻳﻜﺎﺕ ﺍﺳﻤﺶ ﻳﻪ ﺩﺭﺧﺸﺶ ﺧﺎﺻﻲ ﺩﺍﺭﻩ ...
- ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ، ﺧﺎﺻﻪ ... 

ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﻭ
ﺑﻪ ﺧﻠﻮﺕ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍﻩ ﺑﺪﯼ
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻼﻓﻪ ﺍﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ
ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ . . .
ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺣﺲ ﺩﺍﺭﯼ، ﺣﺲ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯿﺸﯽ
ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ 

خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمی شود،
تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد،
با پای شكسته هم می توان سراغش رفت،
تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمی دارد،
تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند،
وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید،
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود
و تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام می گیرد نه با تنبیه كردن.
خـــــــــــدا را برایتان آرزو دارم 

همیشه یک نفر هست که
روز آدم را خراب کند
البته اگر
به قصد ِ نابودی کل ِ زندگی ات نیامده باشد !

سکــــوتــــــــ ...
رســا تــرین فــریــاد یک " زن " است ...
وقتی سکوتـــــ میکند ...
وقتی بحث نمیکند ...
وقتی برای به کرسی نشاندن عقایدش تلاش نمیکند ...
بــفــهــم ..!
که واقعــا آسیب دیده است ....!
همیشه شاد و سلامت و برقرار باشید 

چهاردهم شهریور،چهاردهمین سالگرد ازدواج مامان و بابای هستی شیرین مبارکــــــــــــــــــ 

یک تکه بلور از جنس حضور / یک یاس سپید از رنگ امید
با هر چی وفاست / از سوی خداست
همه تقدیم تو باد
عزیزم ، امروز فراموش نشدنی ترین روز زندگیمه
” سالروز ازدواجمان مبارک “ 


هدیه ی سالگرد ازدواج مامان هستی 

بعضى اتفاق هاى خوب
اونقدر دیر مى افتن
كه باید رو به آسمون كرد
و گفت : وقتش گذشت
مال خودت ... 

در هر جایگاه و مقامی می توان عشق و زندگی را رقم زد
فقط باید خواست

برای خودت زندگی کن
کسی که تو را"دوســـــت" داشته باشد
با تو "می ماند"
برای داشتنت "می جنگد"
اما اگر دوستت نداشته باشد با هر بهانه ای میــــــــرود 

آدم ها یه روزی گمشده ها یا گم کرده هاشون رو پیدا میکنن،
هر چند ممکنه سال ها بعد،
ولی پیدا میکنن!
شاد و سلامت و برقرار باشید دوستان عزیز
اولین قدم ما برای عید ،خریدی بود که دیروز از ه ا ی پر کردیم،حدود ساعت 12:30 رسیدیم و ساعت 4 کارمون تموم شد،مثل همیشه شلوغ بود ولی خب ما کار خودمون رو انجام دادیم
،چیزی که دلم میخواست بیام و بنویسم هدیه ای بود که بابت 5 تا 80 هرار تومن میدادن (هر 400 هزار تومان خرید) ،جالبش اینجا بود که وقتی فیش اولمون به اون عدد رسید صندوقدار گفت اگر میخواید باز هم بن هدیه بگیرید ،این فیش رو جدا حساب کنید و بقیه رو تو فیش دیگه بزنید چون ما اجــــــــــــــــــــــــــــازه نداریم بیشتر از 5 تا بن هدیه به یه فیش بدیم
،محمودم گفت باشه مهم نیست دوتا فیشش کنید ،موقعی که گفت برید اونجا هدیه تون رو بگیرید ،رفتیم و اسم و فامیل و ...
بعد هدیه رو گذاشتن جلومون ،فک کننننننننننننننننننننننن یک قوطی رب گوجه و دو بسته ماکارانی تک 500 گرمی
،بابت هشتصد هزار تومان خرید یک قوطی رب و دوتا ماکارانی؟؟؟؟
وای یعنی خداییش اومدم بنویسم که هر کی نره ه ا یپر خرید نکنه از دستش رفته حالا خود دانید ... ![]()
این آغاز خریدهامون بود، من الان بیشتر میفهمم چرا تو صف سبد ک ا لا مردم جون دادند ولی ازش نگذشتند
،نه گوشتی نه مرغی نه آجیلی نه بنشنی نه لباسی ... یکسری خرید خونه مثل دستمال و پودر و رب و سس و چای و ... حدود نهصد هزار تومان
،خدا خودش به فریاد هممون برسه با این وضعیتی که روز به روزم داره بدتر و بدتر میشه ،من که خیلی وقته از خرید لباس و خیلی چیزای غیر ضروری تر مخصوصا برای خودم گذشتم،با این حال برای هستی کلی خرید دارم که هنوز شروعش نکردم و منتظر وقت و زمان مناسبم
،با توجه به سن و سایزش فکر کنم کلی وقت باید بزارم ،اینقدرم نسبت به قبل زودتر خسته میشم که خودمم موندم
،دیروز ساعت 4
:30 رسیدیم خونه و وسایل یخچالی رو گذاشتم و رفتیم ناهار و تا برگردیم ساعت 6 عصر بود ،به قدری احساس خستگی میکردم و داغون بودم که بعد از جا به جایی خریدها افتادم و تا چند ساعت نمیتونستم تکون بخورم
،تازه بعد از مدتها سردرد ناشی از خستگی هم گرفتم که تا امروزم ادامه داشته
،حالا باید برای خریدهام برنامه ای بزارم که پشت هم و خسته کننده نباشه که اذیت نشم ... ![]()
راستی دوشنبه رفتم برای مشاوره ی بعد از 20 جلسه ی بخورم ،خدا رو شکر همه چیز خوب بود و قرار شد تا یکماه هفته ای یکبار برم بخور،یکجورایی به بخور و اون بوی خاصش معتادم شدم رفتــــــــ ... ![]()

امروز 23 بهمن ،تولد مهربان همسر محترم هستش
،که از همینجا صمیمانه از طرف خودم و هستی تبریک میگم و بهترینها رو در کنار عزیزانشـــــــــــــــــــــــــــ براش آرزومندم
،چون جمعه شب ٬خانواده ی خودش خونمون مهمون هستند و حدود بیست نفری مهمون داریم،همون شب براش کیک میگیریم که خاطره ی قشنگتری براش بمونه کنار پدر و مادر و خواهرا و برادراش ...
،هدیه ی من به مناسبت تولدش و ولنتاین (که دقیقا روز جمعه و مهمونیمون هستش) یک تبلت بود که بهش دادم و چند روزی میشه باهاش مشغوله و خدا رو شکر دست از سر تبلت من برداشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ... ![]()
می آیی
با خواهش این و آن
در پوشش آرزوهای دیگران
می روی
با هزار آرزوی گران
برای خود
نه برای دیگران
محمود جان تولدت مبارکــــــــــــــــــــــــــــ ![]()

از اونجایی که محمود متولد سال موش هستش این کارت رو براش انتخابیدم
(اون موش،من مار چه شوددد
)

چیزی به روز عشق و ولنتاین هم نمونده
،پیشاپیش این روز زیبا و عاشقانه رو به تمام عاشقای دنــــــــــــــــیا ،مخصوصا عشقهای زندگی خودم و دوستان عزیز وبلاگیم تبریک میگم و امیدوارم عشقشون دو طرفـــه و جاودان و ابدی باشه تا همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
،من که کادومو دادم ،هنوزم چیزی دریافت نکردم
،انشالا اگر چیزی بهم داده شد خبرتون میکنــــــــــــــــــم ...
فعلا که هستی خانوم امروز با دست پر اومد خونه و از دوست صمیمیش هدیه ی قشنگی بابت روز عشق دریافت کرد عزیز دل مامان ![]()
پرنیان جون دستت نکنه عزیزمــــــــــــــــــ ،کلی هستی رو خوشحال کردی ![]()

مهر یه چیزیه مهربونی یه چیز دیگه، عشق یه چیزیه عاشق شدن یه چیز دیگه، قلب و دل یه چیزیه اما توی قلب تو جا شدن یه چیز دیگه،عشق شیرینم ولنتاین مبارکــــــــــــــــ ![]()

دقیقا روز عشق یه همچین گلی دلم میخواد خوبـــــــــــــــــــــــــــــ ![]()

خطاست اگر بیندیشیم که عشق
نتیجه ی همنشینی درازمدت و با هم بودنی مجدانه است
عشق، ثمره ی خویشاوندی دو روح آشناست و اگر

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی
اما سال ها طول می کشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر می فهمی اش،
دیگر خیلی دیـــــــــــر شده
و هیچ چیز بدتر از
خیلی دیــــــــــــر
نیستــــــــــــــــــــــ ![]()

ﺩﻭﺳﺖ شدن با ﺑﻌﻀﯿﺎ
ﻣﺜﻞ ﺑﺴﺘﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺩﮔﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﺒﺎﺳﻪ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺁﺧﺮﺵ ﻧﺮﺳﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﯽ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﯼ !!!![]()
دخترک برفی مامان ![]()
خداییش چه کیفی میکنن از تعطیلات برفی و آلودگی ،عملا مدرسه تعطیله ![]()
حالا خوبه باز معلمای اینا تو هر تعطیلاتی یه سری تکلیف براشون میزارن تو سایت که باید انجام بدن ![]()
اینم ماگ کیک شکلاتی که الان من و هستی خوردیمش ،خوشمزه بود جاتون خالی ،کیک داغم خوردنش خالی از لطف نیست محصول جدید رشد بود دوست داشتید امتحان کنید شمام ![]()

پی نوشت رم ا ن ی
:بعد از اون 4 تا رمانی که براتون نوشته بودم ،رمانهای طلایه ،افسونگر ،جدال پر تمنا ،هیچکی مثل تو نبود و روزهای بارونی رو خوندم که همشون قشنگ بود و من دوستشون داشتم
البته بین این طلایه رو بیشتر تر دوست داشتم
،امروزم شاید زهر تاوان رو شروع کنم ... ![]()

این عکس رو خیلی دوست دارم ،گل یخی ![]()
تقدیم به دوستان خوب و خوش قلبی که همیشه همراه و همدم ما بودند تو این هفت سال وبلاگنویسی![]()
دوستان خوب خوشه های مرواریدند
که داشتن آنها ثروت

بچه ها وقتی می خندند
یعنی شادند،
وقتی گریه می کنند
یعنی غمگین اند،
باید بزرگ شوند
تا یاد بگیرند
وقتی غمگین اند
لبخند بزنند
و گاهی
به خاطر شادی شان
گریه کنند …![]()
زهرا فخرائی

عشق یک واژه ی زلال است ، تـــــــــــــــــــو باید باشی
قلب من زیر سوال است ، تـــــــــــــــــو باید باشی
فال حافظ زدم آن رند غزلخوان هم گفت
زندگی بی تو محال است ، تــــــــــــــو باید باشی ![]()
لیلا قربانیان

تــــــــــــــــــــــــــــــــو با من باش
بگذار با سنگ هایی که بر سر راهمان می اندازند
خانه ای بسازیم
خانه ای که روشنایی اش کــــــــــــور کند چشم کسانی را که
خسته نباشی عزیز دلم ![]()
اینم کارنامه ی زبان انگلیسی مدرسه خوشگل مامان ![]()
مسلماااااااااااااااا این کارنامه جایزه داره و هستی سخت منتظره ![]()
جمعه هم، یه جشنی برای نمیسال اول تحصیلی بچه های ق ل م چی برگزار میشه که باید کارنامه های میان ترم رو ببریم و بعد از آزمون، یکساعتی جشن و تشویق بچه ها هستش![]()

امروز از ساعت ده و نیم صبح از خونه زدم بیرون و حدود نه شب رسیدم خونه،چندجا کار داشتم و خیلی تو ترافیک رانندگی کردم و الان بسیار خسته و داغونم
،ولی چیزی که بیشتر از جسمم خسته ام کرده ،فشار عصبی و بی زوری بود که از همون ساعت 11 صبح برام پیش اومد و بدجور روح و روانم رو آزار داد،تو خیابون فرشته داشتم میرفتم که یه ماشین شاسی بلند سفید از تو فرعی با سرعت اومد بیرون و همونجور عمودی گرفت به سپر و در باک بنزین و در عقب ماشینم و وقتی دید من یکم جلوتر وایسادم ،از اونجایی که راه دیگه ای نداشت بدون اینکه حتی به خودش زحمت بده پیاده بشه از اسب سفیدش و ببینه چیکار کرده،اومد کنار ماشینم وایساد و شیشه شو کشید پایین و از همون بالا با کلی اخم و لحن دعوا گفت حواست کجاست تو این هوا عینک آفتابی میزنن؟؟من که اصلا تجربه ی تصادف ندارم چنان شوک شده بودم و مغزم هنگ بود که فقط نگاش کردم (لزومی نداشت من به اون توضیح بدم که چون چشمامو عمل کردم به نور حساسم و عینک زدنم ربطی به آفتاب نداره و تو نور زیادم باید عینک بزنم
)و گفتم چه ربطی داره ؟؟گفت ربطش اینه که منو ندیدی،گفتم از فرعی با اون سرعت اومدی بیرون من باید میدیدم ؟؟گفت برو بابا و گازشو گرفت و با سرعت رفت ،چند دقیقه طول کشید تا به خودم مسلط شدم و دیدم چه بلایی سر ماشینم آورده،من تا همین الان که دارم مینویسم هنوز به شدت ناراحت و دلگیرم،نه برای خسارتی که دیدم ،خب ماشین تصادف میکنه و حداقل تو هر تصادف یکنفر مقصره ،من پر از غم شدم وقتی دیدم و میبینم مردای آب و خاکم زیادی خودشونو تحویل میگیرن و جنس برتر بودن بدجوری باورشون شده و دارن بیش از حد معمول جنس ظریف رو دچار ناراحتی میکنن،یعنی واقعا اگر من مرد بودم اون آقای به اصطلاح محترم جرات میکرد از ماشینش پیاده نشه؟؟جرات میکرد بزاره بره؟؟ اگر منم مقصر بودم اینجوری میذاشت بره و منو با لحن و فحشهای قشنگش حداقل گل بارون نکنه و نگه حیف که زنی و ... یعنی چون من زنم ٫چون به قول محمود و خیلی هایی که منو میشناسن و دیدن، تو چشمام مظلومیت و حجب و حیای خاص و احتمالا تو اینجور مواقع یه ترس و اضطراب زنونه هستش و معلومه که به قول خود آقایون، پاچه ورمالیده و اهل سر و صدا کردن و آدم دور خودم جمع کردن و ... نیستم،باید حقم به این واضحی پایمال بشه ؟؟؟ من از همون 11 صبح تا حالا با خودم بدجور درگیرم،حرف محمود که گفت فدای سرت ،تسکینم نداد ،چون اونم یه مردیه از همین آب و خاک که به موقع تیکه و رفتارش بابت همین مورد آزارم خواهد داد ،چون اونم مردیه از جنس پدرم که بعد از سی و شش سال سن برای هر جایی رفتن و اومدن٬باید بهش حساب پس بدم و برای حفظ زندگیم زورها بشنوم ٬بارها بشکنم از حس بی زوری و عجز ،بارها از هر چی مرده متنفر بشم ،کی گفته من برای یه مهمونی زنونه رفتن باید از هفت خوان رستم رد بشم ؟؟زنی که 23 سال زیر سلطه ی شدید مردی به اسم پدر و بعد از اون مردی به اسم شوهر ... من گاهی اوقات خیلی خسته ام از این موجود زمینی به اسم مرد،گاهی دلم میخواد همه ی بندها رو از دست و پام و مهر مادری رو از قلبم پاره کنم و بزارم برم جایی که هیچ کس بهم زور نگه حقمو نخوره قلبمو نشکنه آزارم نده٬ منو بفهمه و درک کنه با تمام احساسات و شعور زنونم و به جرم زن بودنم بهم توهین نکنهههههههههههههههههه نکنهههههههههههههه نکنههههههههههههههه ٬واقعا مردی و مردونگی و جوونمردی اینه؟؟؟ اینه که بعد از چهار پنج دور گشتن برای یه جای پارک نزدیکه کلینیکی که خوبم اطرافش رو که پر از کوچه های یکطرفه هستش و تو نمیشناسیشونو هر جا میری گیر میوفتی و وقتت داره میگذره و دیگه تصمیم میگیری بیخیال بشی و برگردی خونه بعد از دو ساعت ترافیک رفت و احتمالا همونقدر برگشت٬وقتی یه سوراخ پیدا میکنی برای پارک کردن و میری که پارک دوبل کنی یه نامرد به تمام معنا با سر ماشینشو ببره تو که فقط جا رو ازت بگیره و بزاری بری تا اون سر فرصت پارک کنه و تو بمونی با چشمای ... که الان چیکار کنم پیاده بشم دعوا؟؟؟ نه من آدمش نیستم٬ من حتی اینجور آدما رو در حدی نمیبینم که بخوام باهاشون دعوا کنم یا دهن به دهن بدم که حرفی بشنوم که ظرفیتش رو ندارم ٬من میزارم میرم ٬بزار فکر کنه خیلی زرنگه و من خیلی احمق ... بزار هر چی میخواد فکر کنه ٬من اجازه نمیدم هر کس و ناکسی به هر بهانه ی واهی حرفایی که لایق شخصیت خودشه بهم بزنه٬ولی کاش مردای آب و خاکم باور داشتند یه روزی یه جایی جواب چشمهایی که بی گناه گریون کردند و قلبهایی که به حکم مردونگیشون شکستند پس خواهند داد وگرنه من و امثال من عدالت خدا رو ...
از اینا گذشته مگه میشه مردی خودش خواهررررر مادررررررررر همسررررررر دختررررررررررر نداشته باشه هان؟؟؟؟؟

مرد باید...
وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه
وایسه روبروش بگه :
تو چشام نیگا کن , بهت میگم تو چشام نیگا کن!!
حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی؟!!
... بعد مخاطب داد بزنه , گله کنه, فریاد بکشه , گریه کنه
حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو سینه مرد
ولی آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه...
همونجا باید بغلش کنه
نذاره تنها باشه!
حرف نزنه ها , توضیح نده ها
کل کل نکنه ها , توجیه نکنه ها
فقط نذاره احساس کنه تنهاست!!
مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت ثابت کنه!!
با بغلش کردنش ... ![]()

تو را داشتنُ
یک عمر عاشقت ماندن
شهامت جنگیدن می خواهد
مثل سربازی که به خاطر خاک میهنش
دلیرانه می جنگد...
فاتــــــــــــــــــحانه می میرد ...![]()
روزها و شب های بهمن ماهیتون به شیرینی عسل عزیزای دلم ![]()
12 جلسه تا الان کلینیک رفتم برای بخور و دارو،که تا اینجاش خیلی خوب بوده و راضیم شکر خدا![]()
جواب آزمایش و ام آر آی رو،روز دوشنبه محمود خودش برد پیش دکترم و خدا رو شکر همه چیز خوب بود و مشکلی وجود نداشت
،برای جواب آزمایشم بیشتر از ام آر آی نگران بودم و شک نداشتم قندی چربی چیزیم بالا هستش ٬ولی با دیدن نتیجه ٬خیلی خوشحال و سورپرایز شدم
و به گفته ی دکتر اون گز گز کف پای راست احتمالا مال فشار عصبی چیزی بوده(از دو هفته قبلش مدام سردردهای وحشتناک داشتم)،دکتر از آزمایشم هیچ چیزی نگفت ولی خودم که نگاه کردم کلسیم و هموگلوبینم حداقله نرمال هستش،با توجه به اینکه قرص آهن و امگا تری میخورم، نمیدونم چرا همچنان هموگلوبین و کلسیم حداقل هستش
،دلم نمیخواد وقتی دکتر ٬دارو نیاز ندیده خودم کلسیم و ویتامینی چیزی بخورم دیگه
، نمیدونم کارم درسته یا نه ... ؟؟؟![]()
بسیار ممنونم از احوالپرسی ها و انتظارتون برای جواب آزمایش و ام آر آی ،قربون محبتت و معرفتتون ![]()
![]()

ﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﻤﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺗﺮ
ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ
ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﻭ
ﺩﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺶ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ…!!!![]()

آدمها برای دوستی سه دسته اند :
اول اینکه یکبار بهشون خوبی میکنی اما یه عمر از تو سپاسگزارند.
( سعی کن رفاقتت رو باهاشون حفظ کنی )
دوم اینکه هر روز خوبی میکنی هر روز هم سپاسگزارند.
( با این گونه افراد اگه دوست داشتی دوست باش و اگر هم نه ، نباش)
سوم اینکه یکبار بهشون خوبی کنی هر روز طلبکار تر میشن.
(از این افراد بشدت دوری کن
)

یـه جـایی هـم هسـت تـو زنـدگی
بعـد از کلــی دویــدن
یهـو مـی ایستــی !!
سـرتـو مینــدازی پـائیـن و آروم میگـی :
خدایــا …
دیگــه زورم نمیــرسـه !!![]()

این روزها هوای مرا نداری
خفه نمی شوی ؟
بی هوای من !![]()

پی نوشت رمـــــــــــــــانی مخصوص دوستان خوبم
:
چندتا از دوستان گلم برام کامنت گذاشته بودن که خوندن این رمانهای بی سر و ته باعث انحراف جوونها میشه و ...
،منم خواستم نظر خودمو در موردش اینجا بنویسم
،رمان یعنی داستان عاشقانه و همونجور که از اسمش معلومه محتواش تقریبا مشخصه و همه میدونیم که با غلو زیاد و خیالات ذهنی نویسنده همراهه و کیه که ندونه همچین عشقایی تو زندگی واقعیمون به اون شدت و حدت وجود نداره
،اگر قرار باشه کسی با خوندن رمان و دیدن کانالهای م ا و سریالهای بی محتوی و خالی بندی و ... راهشو تو زندگیش گم کنه که کلاهش پس معرکه س و نمیشه روش حساب کرد
،من خودم رمان رو فقط و فقط برای سرگرمی میخونم و زودتر از ساعت ۱۱ شب حتی اگر صبح تا شب بیکار باشم (که هیچ وقت بیکار نیستم) که هستی خوابه و محمودم مشغول کارای خودش ٬نمیرم سراغش و تازه اونموقع دو سه ساعتی برای خودم کتاب میخونم و از خوندنش هم لذت میبرم
٬من از زمان دختری و دانشجویی هم زیاد رمان میخوندم٬ ولی حتی ازدواج با دوستی و عشق و عاشقی شدید که آدم رو از منطق دور میکنه نپسندیدم و یک ازدواج کاملا سنتی داشتم که بسیار هم از انتخاب و ازدواج منطقیم که بعدش علاقه بوجود اومد راضی هستم
٬نویسنده گناهی نداره خواننده باید آگاه باشه٬ چون اگر نویسنده بخواد فقط واقعیت رو بنویسه دیگه جذابیتی وجود نخواهد داشت برای خوندن و ...
خود من این اواخر ۴ تا رمان خوندم(ممنونم از دوستانی که برام اسم رمان گذاشته بودند) می گل ٬توسکا٬قرار نبود و هم سایه ی من که هر چهار تا رو خیلی خیلی دوست داشتم
٬برام خیلی بانمک بود که خیلی چیزا تو همشون تکراری و بسیار غیر واقعی بود ٬مثلا هر چهارتا مذکر کتاب٬ بسیار خوشتیپ بسیار جذاب و خوشگل بسیار پولدار در حد خونه ی پنت هاوس و ماشینهای آنچنانی و ویلا و باغ و ...
هر ۴ تا بسیاررررررررررررررررر مغرور و خوددار
٬تا حدی که دارن از عشق طرف میمیرن ولی جیکشون در نمیاد و ماهها کنار هم بدون هیچ اتفاقی زندگی میکنند و ...
از اون طرف تمام دخترا به قدری زیبا و جذاب و ... که وقتی وارد هر مجلسی میشن تمام مجلس میپکه از دیدن اونها
٬بسیار مغرور و زبون دراز و پررو و حاضر جواب٬همگی خوابای سنگین در حدی که طرف میاد تو اتاقشون بلندشون میکنه و ناز و نوازش و ...
اونا هیچی نمیفهمند
٬ از اون طرف پسرا همه خواب سبک ٬دختره تو اتاقش پامیشه میشینه اینا بیدار میشن و ....
توی داستانها٬ همه ی دخترا سرما میخورن در حدی که کلا بیهوش میشن و پسر مغرورا مجبور میشن اونا رو بغل بگیرن ببرن دکتر و سرم و بستری و تا فرداشم بهوش نمیان و هیچیم یادشون نمیاد
(اینهمه سال ندیدیم کسی از سرما خوردگی بیهوش بشه شوهرش بغلش کنه پله ها رو بدوئه اینور اونور ...
الان که دارم مینویسم غش کردم از خنده خودم
)آهان اسم پسرا آرتان و آرشام و آرسام و آرشاویر و ... دخترا ترسا و ....
بابا خب معلومه اینا واقعیت نداره و باید کسی طرف خوندن رمان و فیلمهای عاشقانه بره که جنبه ش رو داشته باشه
٬من خودم خیلی ها رو میشناسم که خودشون میگن ما جنبه ی خوندن رمان و دیدن فیلمهای عاشقانه و ... نداریم ٬چه اشکالی داره وقتی کسی اذیت میشه یا براش بی معنی هستش و نمیتونه مثل یه سرگرمی بهش نگاه کنه نخونه و خودش رو آزار نده
٬من اینجا نه رمان خوندن رو تبلیغ میکنم نه قصد و هدفی دارم ٬بلکه مثل تمام تجربیات خوب و بدی که اینجا درمیون میزارم٬با دوستانی که اهل خوندنش هستن تبادل نظر میکنم ٬همین ![]()
شاد و سلامت و برقرار باشید مهربونااااااااااااااااااااا ![]()

وقتی می مانی و می بخشی
فکر می کنند رفتن را بلد نیستی،
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ،
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨد،
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ برای همیشــــــــــــــــــــــــــه…!![]()

از سر عادت نیست
که وقتی می روی
تا دم در همراهی ات می کنم
و بعد تا آخرین چشم انداز
تا جایی که سر می چرخانی لبخند می زنی
مبهوت راه رفتنت می شوم باز
آخــــــــــــــــــــــر
چیزی از دلم کنده می شود
که می خواهم با چشم هایم نگهش دارم
لعنـــــــــــــــــــــت به رفتنت
که قشنگ می روی ... ![]()
عباس معروفی

مـــردانـه تــر عــــــاشـــقـم بـاش
تــا بـبـیـنـی
بــرای دیــوانـگی هـایـت
چـــقـدر زنــم ... ![]()
نـگـار الــهـی

ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ
ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮﺷﺎﻥ .
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ
ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺳﻔﯿﺪﻧﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﯼ، ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ ﺳﯿــــــــــــﺎﻩ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺁﺩﻣﻨﺪ
ﭼﯿﺰﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺷﺒﯿﻪ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺑﭽﮕﯽ ﻣﺎﻥ !!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ
ﻫﺮ ﺭﻧﮓ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ ... ![]()


تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر
تولدت مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آرشام جان
همیشه شاد و موفق و سربلند باشـــــــــــــــی ![]()
'* ' .* . ' * . ' *.' .'
*شب .' .' * . ' .'
* . *' تولدتــــــــــــــــــ *
.پر.'" . ; ستاره ' '
.' ' * ' .' .* '. ' .*
' .' * .باد.'. *.'*

پی نوشت رمــــــــــــــــــــــــــــان
:چون
تقریبا خیلی هاتون اسم رمان رو خواسته بودید و معلوم بود من میام و براتون
مینویسم ،دیگه تک تک، تو کامنتدونی جواب ندادم و گذاشتم که بیام و اینجا
براتون بنویسم
،من منظورم رمان دو جلدی می گل بود که خودم بی اطلاع از دوجلدی بودنش، اول دومی رو خوندم
، ولی اینقدر خوشم اومد ازش ،که اولی رو که قشنگترم بود بعدش بخونم و دوباره دومی رو یه ورقی بزنم
،امیدوارم شما هم بخونید و خوشتون بیاد
، ولی اگر خوشتون نیومد منو مورد فیض قرار ندید
، چون اونم سلیقه ای هستش و هر کسی یه چیزی میپسنده
،راستی هر کس رمان خیلی خیلی قشنگ سراغ داره برام اسمش رو بزاره ،منم باز
اگر چیزی خوندم و خوشم اومد براتون میزارم ،فعلا توسکا رو شروع کردم به
خوندن ... ![]()
شادی و سلامتی شما آرزوی ماست ![]()
از اونجا مستقیم رفتیم برای انجام ام آر آی(مرکز تخصصی که مورد تایید همه جا هستش)که دیدیم زهی خیال باطل،باید وقت بگیریم و زودترین وقتشون که بهمون دادن شنبه ساعت 1:40 نیمه شبه ،یعنی یکشنبه صبح
،به محمود میگم فکر کن مغز من اون وقت شب چی میخواد نشون بده
،آزمایشمم موند برای هفته ی بعد ،که امیدوارم نتایج خیلی ناراحت کننده نباشه ،چون من ظرفیت مریضیم زیاد نیست و با میگرن و مشکلات دیگه ای که تا امروز داشتم اشباع شدم از درد کشیدن و ناراحتی ...
تو هفته ی آینده باید یه دکتر قلب خوب هم برم (فعلا کسی تو نظرم نیست و نمیشناسم) و قلبمم چک کنم و احتمالا برای کنترل ضربان بالاش دارویی چیزی بگیرم ،البته اگر مشکل پنهان دیگه ای نداشته باشه ...
فعلا راه طولانی در پیش دارم و امیدوارم به لطف خدا نتیجه ی خوبی از این درمان و دکتر رفتنها ببینم ،توکل به خدااااااااااااااا![]()





،شمام دعوام نکنید میدونم خودم مضرات دیرخوابیهای شبونه رو ....
بازم اینجا و تو این پست هم ،از دوست عزیزم که یکی دو ساعته دیروز٬قالب پریده ی وبلاگ هستی رو درست کرد و منو از نگرانی بعد از دو سه روز دراورد، تشکر و قدردانی میکنم ،مرســــــــــــــــــــــــی ![]()
در ضمن ده روز آینده هر روزززززززز هستی شیرین ،امتحان داره و ما مشغول کلینیک رفتن و درس خوندن ![]()
الهی همیشه شاد و سلامت و برقرار باشید دوستان عزیزم![]()
راستی یادتون باشه یه قراری همین الان با هم بزاریم و شما هم یادتون نره٬اگر یه زمانی اومدید اینجا و دیدید مشکلی داره حالا هر مشکلی ٬حتما یه سری به وبلاگ هستی تو پرشین با همین آدرس بزنید که همیشه با اینجا آپدیت میشه ،قرارمون یادتون نره لطفا٬ که خیال منم راحت باشه ![]()







هــیــس !
هــیـچــی نــگو
صدای تـو را بـاد هــم نـبـایـد بـشـنـود.
تــمــام وجــود تــو مــال مــن اســـت.
مــردم مــیــگــویــنــد حــســودم.
تــو مــیــگــویــی دیــوانــه ام.
امــا مــن عــاشــقــم…!
بـگـذار هـرچـه مـیـخـواهـنـد بـگـویـنـد.
عــشــق
حــســادت
دیــوانــگــی
تــو فــقــط بــخــنــد
تــا بــبــیــنــی چــطــور بــرایــت جــان مــیــدهــم…!![]()

همیشه که همه چیز نباید قاعده و قانون داشته باشه !
بعضی روزا ، آدما دلشون می خواد یه کارایی رو بکنن
که فقط لذت داره
و هیچ منطقی هم پشتش نیست ،
اینطوری می فهمن هنوز زندن
و دارن زندگی می کنن !
نوامبر شیرین
من از این می ترسم
که دوست داشتن را
مثل مسواک زدن بچه ها
به من و تو تذکر بدهند !
حسین پناهی

می دانی بهترین روز زندگیم کی می تواند باشد؟
روزی که تو در ناباوری هایم می آیی
و دستم را می گیری
و آرام زمزمه می کنی:
دوستتــــــــــــــــــــــــــــ دارم ![]()
بازم ممنونم از مهر بی پایانتون ،شادی و آرامش شما آرزوی ماست ![]()
شرمنده نوشت: وای شرمنده فاطمه جونم
٬اینقدر عجله داشتم که نصفه شبی باید تا جایی میرفتم و میومدم که فراموش کردم تولد تو عزیز دلم رو تبریک بگم،یادم بودا اینقدر محمود گفت زودباش زودباش خوابم میاد لحظه ی آخر تمومش کردم و رفتم ٬توام که حساســـــــــــــــــ
٬هم از شما و هم از منیر مهربونم ،زهرای همیشه حاضر و دوست داشتنی و هم بیتای عزیزم خواهر گلم ، بسیار ممنونم که همیشه و همیشه تو وبلاگهای قشنگتون تولدم رو تبریک میگید
و از محبتتون به من کم نمیشه مثل بعضی ها
(تو وبلاگ دیگه ای ندیدم ،اگر کسی جا مونده معذرت پیشاپیش
)،خیلی خیلی دوستتون دارم و ازتون سپاسگزارمـــــــــــــــــــــــــــــ ![]()

جشن تو جشن تولد تمومه خوبياس
جشن تو شروع زيباى تمومه شادياس ...![]()
تولدت مبارک تولدت مبارک ![]()
قهر نکن دیگه، ببین چه کارت خوشگلی برات گذاشتمــــــــــــــــــــــ ![]()
تــــــــــــــــــــــــــــــــــوجـــــــــــــــــــــــــــه:
قالبمون ناگهان پکید(ای بگم خدا چیکارت کنه بلاگفااااااااااا که یهو بعد از چند سال فهمیدی قالب ما مشکل داره و ...
) تا اطلاع ثانوی و یاری دوستان، فعلا با همین نصفه و نیمه سر کنید تا آهنگ و لینک دوستان و .... درست بشه انشالااااااااااااا دوستان خوبم...
(چقدر خوبه آدم دوستان خوب و همیشه حاضر داشته باشه
،مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
)
دو ساعت بعــــــــــــــــــــــــــد : الان دیگه همه چیش درست شد ،ممنونم دوست عزیزم ،دلت همیشه شاد و لبت همیشه خندون مهربونمــــــــــــــــ
،سه روزه میگم چرا من کامنت ندارم هیچی ،نگو کسی نمیبینه که بخواد کامنت بزاره
،از طریق خودتون فهمیدم که چیزی نمیبینید،رفتم ویرایش قالب میبینم جز دو سه تا نیم خط هیچی توش نیستــــــــــــــــــــــــــــــــ
،برای شما هم اینجوری شد شوک نشید، اس بدید به دوستانتون تا براتون درستش کنن ،مثل من زود عصبی و کلافه نشید که .... ![]()
خدایا ٬تو این شب عزیزی همه ی مریضهامون رو شفای عاجل عطا بفرماااااا ٬آمین ![]()

خانوم گل ما خوبه و مشغول مدرسه و درس و امتحان و البته شیطونی و ... ![]()



کریسمس نه یه زمانه و نه یه فصل، بلکه یک یادبوده،در واقع گرامی داشتن صلح و حسن نیت،
رحیم و بخشنده
بودن، باعث میشه روح واقعی کریسمس رو لمس کنیم.
امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا
تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره
تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی
اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم
کریسمس به تمام هموطنای مسیحی مون و تمام اونایی که حس خوبی به این مناسبت زیبا دارند
مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ![]()


انسان ها را بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی،
دوست بدار؛
کاری که خـــــدا با تو می کند ... ![]()





















وقتی از همه دنیا ناراحتم ،
فقط با فکر کردن به تو آروم میشم
اما وقتی تو ناراحتم می کنی ،
همه ی دنیا هم نمی تونه آرومم کنـــــــــــــــــــــــــــــــــه !![]()

راستــــــی زمستون و دی ماه و کریسمس و ژانویه رو به دلایـــــــــــــــــــــــــــلی، بســـــــــــــــــــــــــــــیار دوست میدارمـــــــــــــــــــــــــــ ![]()
آخ جون زمستون و دی ماه دوست داشتنیییییییییییییییییییییی ![]()
شاد و سلامت و برقرار باشید مهربونها ![]()
دعا کنید منم زودتر سینه و سرفه هام خوب بشه که خواب شبهام مثل کابوس شده برام ... ![]()
هنوز نیومده خونه که ببینم حالش چطوره ولی امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه و از هر چی درد و بلا هستش همیشه دور بمونه خانوم کوچولوی بی طاقت و غرغروی من تو مریضی
،بعد از ظهرم دوتا کلاس داره که باید باهم بریم و بیایم و امروز خوشحالم که تو این هوای بارونی و دل انگیز بیرون میریم دوتایی ... ![]()
بالاخره کارنامه ی میان ترم هم به دستمون رسید و بسی خوشحالمون کرد
،چون امسال دیگه درسها مشکل تر هستش و مدرسه سختگیرتر و ریزبین تر و معدل 20 ارزشمندتـــــــــــــــــــــــــــــر ![]()

عزیز دلمــــــــــــــــــــــــــــــ خسته نباشــــــــــــــــــــــــــی ![]()

فردا 14 آذر، تولد مامان آذر آذر ماهی خودمــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
که حتما میریم و میبینمش و کادو هم خواهیم داد
،از همینجا تولد یکی از بهتــــــــــرین مامانها ،مادربزرگها و مادرزن های دنیا رو تبریک میگم(از طرف خودمون سه تا گفتم،بقیه ی نسبتها به ما ربطی نداره
) و امیدوارم سالیان سال سایه ی پر مهرش بالای سرمون باشه و از هر چی درد و بلا و بیماری هستش دور باشــــــــــــــــــــــــــــــــه و ... ![]()

مادر نازنینمـــــــــــــــــــــــــــــــــ زادروز میلادت ستاره بارون ![]()


لبخند که می زنی …
پر می شوم از بهانه های خواستنت
پر می شوم از طنین خوش صدای نفس هایت
و زمزمه های در گوشی ! ![]()

دوست داشتنت هوس نیست
که باشد و نباشد !
نفس است ؛
تا باشم ،
تا باشی … ![]()

دوستی ها کمرنگ
بی کسی ها پیداست
راست گفتی سهراب
آدم اینجا تنهاست ![]()

مینویسم به عشق آنهایی که دوستمان دارند و ما دوستشان داریم،بی خیال بعضی کامنتها و بی مهریهای بی دلیل و قضاوتهای ناعادلانه ،شما عزیزان هم خودتون رو ناراحت نکنید، این نیز بگذرد![]()
سبد سبد سلامتی و عشق و خوشبختی و آرامش، در این هوای بارونی و زیبا براتون آرزومندم ![]()
هفته ی گذشته هم مثل تمام روزهای پاییزی ولی بارونی تر و ابری تر و سردتر و بسیارررررر دلگیرتر گذشت ،اتفاق خاصی نیوفتاد یا حداقل اتفاقی که بشه اینجا نوشتش ... و ... و ... ![]()
بالاخره بعد از سه ماه انتظار و کلی سپردن،چهارشنبه سمیرا جون (زندایی شیرین خانوم)،واکسن آنفولانزا رو برامون به مبلغی دقیقا دو برابر پارسال گرفت و بعد از یک پروسه ی بسیار مسخره که باعث ناراحتی شدید من از هر دو برادر محترمم شد،امروز به دستمون رسید و تازه زدیمش و اومدیم خونه (جاشم درد میکنه البته
)
به قدری کم ظرفیت و بی اعصابتر از قبل شدم که با کوچکترین محرکی که اذیت یا ناراحتم میکنه ،حالم بد میشه و ضربان قلبم بالا میره و به نفس نفس میوفتم ،کلا خیلی خیلی اعصابم ضعیف شده و با یک دختر حرف گوش نکنه سن بلوغ و لجباز و یکدنده که ذره ای نه تنها تو کارای خونه به من کمک نمیکنه هیچ ،هر روز و هر روز بابت بی نظمی ها و به هم ریختگی های اتاق خودشم فریاد من بلنده (هر چی مرتب میکنم جواب نمیده و خسته که میشم عصبی میشم،چونه زدن سر لباس و اینو میپوشم و اونو نمیپوشم و ... بماند
) و با یک بابای لجبازتر و یکدنده تر از خودش
و یه مامان همیشه پر از حرفای منفی و ...
٬ظرفیتم لبریزه لبریزه و خیلی زودتر از اونی که طبیعی باشه بهم میریزم و ...
دلم یه عالمه تنهایی میخواد و سکوتـــــــــــــــــــ ،اونم نه تنهایی و سکوتی که خدایی نکرده کسی آسیبی دیده باشه یا مشکلی وجود داشته باشه برای هر یک از اطرافیانم ،بلکه در صحت و سلامت و آرامش و خوشبختی همه ،من یک مدتی خودم باشم و خودمــــ ،نمیدونم منظورمو متوجه شدید یا نه؟ نمیدونم خوب منتقل کردم حسم رو یا نه ؟ ولی در حال حاضر هلاکه ذره ای سکوت و تنهایی و بی مسئولیت بودن و ... هستم
،ناشکری نمیکنم خدا رو صد هزار مرتبه شکـــــــــــــــــــــــــر ٬بابت تمام داشته هام
،ولی آدمیزادم دیگه گاهی کم میارمـــــــــــــــــــــــــــ ![]()

ﺩﻟﮕﯿﺮمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ﺩﻟـﻢ ﮔﺮﻓﺘــﻪ ﺍﺳـﺖ ﯾــﺎ ﺩﻟـﮕﯿــﺮﻡ ﯾـﺎ ﺷﺎﯾـﺪ ﻫـﻢ ﺩﻟـﻢ ﮔﯿـﺮ ﺍﺳـﺖ
ﻧﻤــﯽ ﺩﺍﻧـــــــــــــــــــــــــﻢ
ﺍﺻـﻼً ﻫﯿــﭻ ﻭﻗـﺖ ﻓــﺮﻕ ﺑﯿــﻦ ﺍﯾﻨــﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﻔﻬـﻤﯿــﺪﻡ
ﻓﻘـﻂ ﻣـﯽ ﺩﺍﻧـﻢ ﺩﻟـﻢ ﯾـﮏ ﺟـﻮﺭﯼ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ
ﺟــﻮﺭﯼ ﮐـﻪ ﻣﺜــﻞ ﻫﻤﯿــﺸـﻪ ﻧﯿــﺴـﺖ
ﺩﻟـﻢ ﮐـﻪ ﺍﯾﻨـﻄــﻮﺭ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ ، ﻏﺼـﻪ ﻫـﺎﯼ ﺧــﻮﺩﻡ ﮐـﻪ ﻫـﯿﭻ ،
ﻏﺼـﻪ ﯼ ﻫﻤــﻪ ﯼ ﺩﻧﯿــﺎ ﻣـﯽ ﺷـﻮﺩ ﻏﺼـﻪ ﯼ ﻣـﻦ
ﺑﻌــﺪ ﺩﻟــﻢ ﺑـﺪﺟــﻮﺭ ﻏﺮﻭﺏ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ![]()

خـــاصـــ باشــ
مـغــرور نباش
ولی
غــرورداشته باش
این دوتا یه دنیا فرق دارن ... ![]()

ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ
ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ
ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ
ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ
ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــــــﺎﻥ
ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ
ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ
ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪنی ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــنی ﻏﻤﮕﯿــﻦ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـــــــــــــﻢ ... ![]()

ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺪﻫﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻤﺎﻧﯽ ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ
آﻧﻘﺪﺭ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺣﻤﺎﻗت ﻫﺎﯾﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﺖ ﺁﻣﺪ،
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺨﻨﺪﯼ
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺣﺲ ﮐﺮﺩﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﺷﮑﺖ ﺭﺍ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﮐﻨﺪ
ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺷﺠﺎﻉ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ
ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺤﺜﺶ ﭘﯿﺶ ﺑﯿﺎﯾﺪ
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻧﮑﻨﯽ ﻭ ﺭﻧﮕﺖ ﻧﭙﺮﺩ
ﺁﻧﺠﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻮﻗﻌﺴﺖ
صبح عاشورا هم رفتیم خونه ی مامانم و شیر کاکائو رو درست کردم و دادم محمود برد داد به هیات و بچه ها رو برد بیرون
،من و مامان و بیتا هم یکسر رفتیم به عزیزم زدیم و تا ظهر برگشتیم
،عصر رضا اینا هم اومدند و بعد از شام اومدیم خونه و ... ![]()







خدایا دلم پر از آرزوهای بزرگ است و دستم خالی.
یا به کرمت دستم را پر کن
یا دلم را
از آرزوها خالی ... ![]()
خوشحالم که آهنگ وبلاگم رو دوست داشتید خودم که عاشقشمــــــــــ ![]()

هستی هر روز تقریبا در حال امتحان و درس جواب دادنه ،اینم چندتا نمونه از امتحانا که خودش میاره میگه مامان عکس بگیر بزار تو وبلاگمــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ![]()

ریاضی و زبان ![]()



معشوقه ای پیدا کرده ام به نام روزگار




با تو از دریاچه ی نور از دل جنگل گذشتم
گفتی هر عشقی میمیره اما از تــــــــــــو برنگشتم
میخواستم تا دنیا دنیاست ما به عشــــــــــق هم بنازیم
توی مرز ماه و دریا قصری از صدف بسازیم
طوفان گرفت و چه ساده شکستی
اما چشاتو رو بغضم نبستـــــــــــی
عمرم گذشت و هنوز که هنوزه
سلطان قلبــــــــــــــم تـــــو هستی تــــــــــو هستی
♫♫♫
یادمه رنگ نگاهـــــت رنگ رویا های مـــــن بود
سبزه زاران تو چشمات تنها جای گم شدن بود
اسم تو طعم عسل بود تو هراس غربت من
هنوزم وقتی میخندی غصه ها فرو میریزن
گل گلخونه ی من یکی یک دونه ی من
روی دلتنگی شب پرده بنداز
پرده بنداز
بی تو بارون نمیاد همه دنیا قفســــــه
تو به من هدیه بده پر پرواز
پر پرواز
♫♫♫
من تو خوابای گذشتم که پر از شوق جنون بود
تو رو توی باغی دیدم که پر از بغض خزون بود
مثه یه دریا هنوزم غرق طوفان نگاتـــــــــــم
خیلی وقته عاشقــــم من عاشق سادگی هاتــــــــــــم
هر عشقی میمیره خاموشی میگیره
عشــــــــــــــــــــق تـــــــــــــو نمی میره
آه ه ه
ما عاشق میمیونیـــــــــــــــــــــم
ما عاشق میمیریــــــــــــــــــم
جرم ما این تقدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره
آه ه ه
♫♫♫
مثه یه سایه کنارت میام آروم پا میزارم
زندگی مو رویا هامو توی چشماتـــــــــــــــــ جا میزارم
گاهی خوشبختی یه رازه یه بهونه واسه بودن
ای خدا آه ای خدا کاش گوش بدی به دردای مـــــــــــــن
وقتی یه باغ زخمی به ابرا چشم میدوزه
آدم دلش می ســــــــــــــوزه ای خدا
ای خدا ای خدا
با سرنوشت و تقدیر هــــــــــــــرگز نمیشه جنگیــــــــــــــــــــــد
دنیا هنـــــــــــــــــــوز دو روزه ای خدا ای خدا
در آخر، بسیـــــــــــــــــــــــــار ممنونم از دوستانی که تا دیر میکنیم نگرانمون میشن و با کامنتهای بسیارشون شرمندمون میکننــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ![]()
پ ن :دوستان خاموش حواسشون باشه اگر روزی رمزی شدیم و شرمندشون، گله نکنند ،آمار بالایی هستش کمتر از یکساعت از پست گذاشتن نگذشته ،بالای 70 نفر وبلاگ رو بخونن و فقط سه کامنت گذاشته شده باشه ،گفتم که بعدا شرمنده ی کسی نباشمــــــــــــــــ ... ![]()
تشکـــــــــــــر شنبه شب نوشت :ممنون آرشامی بابت کدی که برام درست کردی ،گذاشتمش و کلی خوشحال شدم و ذوقیدمــــــــــــــــــــــــ
دلت همیشه شاد و تنت همیشه سالمــــــــــــــــــــــ ![]()
،از روز اول به این ماهی توجه خاصی نشون میداد و هر وقت از سر کار میومد میرفت باهاش حرف میزد و غذا میریخت و ...
،من چندباری گفتم که از ماهی قرمز تو خونه خوشم نمیاد و آبش رو عوض نمیکنم و ...
،حتی چندباری که زنگ زدم دیدم جواب نمیده مخصوصا تو یه ماموریتش ،زود بهش اس ام اس زدم که تسلیت میگم ماهی کوچولوت مرد
،بلافاصله از وسط جلسه یا دانشگاه سر کلاس زنگ زد و ...
،یه بارم قایمش کردم گفتم مرد انداختمش دور
،طفلی کلی ناراحت شد و بعد از یکی دو روز که نشونش دادم یه ذوقی کرد که خدا میدونه
،راستش از عوض کردن آبش بدم میاد و یکجورایی چندشم میشه ،از طرفی جز ماشینش، ندیده بودم محمود به چیزی یا کسی اینجوری علاقه و حساسیت نشون بده و ...
،خلاصه اینا رو گفتم که بگم سه چهار روز پیش ،صبح قبل از رفتن تو خواب و بیداری بهم گفت بیدار شدی آب ماهی رو عوض کن
(فک کن تو خواب ناز به من سفارش چی داد
)،منم تا بیدار بشم و کارامو بکنم و برسم روی میز که ماهی رو ببینم ظهر شده بود،وقتی دیدم ماهی کوچولو یکوری رو آب افتاده و تکون نمیخوره خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم ناراحت شدم
،سریع بردم و آبش رو عوض کردم ،دیدم خیلی آروم دهنش تکون میخوره و داره تقریبا جون میده
،یه کم یخ انداختم تو آبش که خنک تر بشه ،یه حبه قند هم انداختم توش که فشارش بیاد بالا
،ماهی همونجور یکوری داشت تکون میخورد ،ظرف غدامو گرم کردم که بخورم ولی نتونستم در حالی که اون داشت جون میداد غذا بخورم
،دو سه تا دونه برنج انداختم تو آبش(محمود همیشه براش میریخت)غذا رو گذاشتم کنار و شروع کردم به حرف زدن با ماهی کوچولو (بعد که یاد حرفام افتادم کلی خندم گرفت و تعجب کردم که چیا بهش گفتم
) ،ماهی کوچولو ماهی چشم قشنگم پاشو مامان پاشو شنا کن ،تو نباید بمیری عزیز دلم تو هفت ماه با ما بودی گرمای تابستون رو تحمل کردی حالا که هوا داره خنک میشه و قشنگتر، باید بمونی کنارمون،ماهی عسلم پاشو مامانی بابا بیاد ،تو نباشی غصه میخوره هااااااااااااااااا
و کلی حرف دیگه ...
،حدود ده دقیقه باهاش حرف زدم و راستش ف ر ا درمانی هم براش اعلام کردم
و به محمود زنگ زدم که دعواش کنم که چرا تو که صبح دیدی آبش باید عوض بشه گذاشتی و رفتی و ...
،گوشی رو جواب نداد که فهمیدم رسیده دانشگاه و سر کلاسه احتمالا ،همون موقع تلفن زنگ زد یکمی با دوست خواهری صحبت کردم و بلافاصله زنعموم زنگ زد که با اونم حرف زدم و وقتی تلفنهام تموم شد و اومدم آشپزخونه سر وقت ماهی، دیدمممممممممممممممممممم وای خداااااااا ماهی کوچولوی قرمز مثل فرفره داره تو آب شنا میکنه
،خداییش اینقدر خوشحال شدم که کلی براش دست زدم و قربون صدقش رفتم ،گذاشتمش رو میز پذیرایی و چندتا ازش عکس گرفتم و از اون روز کلی هواشو دارم
،از اونروز بیشتر حس کردم برگشتن و زنده موندن و نفس کشیدن هر موجود زنده ای ،وقتی ازش ناامید شدی، اینقدر لذت بخشه که خدا میدونه و بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...



یک بار که تنها بمانی یک بار که بشکند
دلت، غرورت، اعتمادت،
همین یک بارها کافیست
تا یک عمر از پشت نگاهی ترک خورده به آدم ها بنگری! ![]()

اگر تو نبودی،
من کاملاً بیکار بودم!
هیچ کاری در این دنیا ندارم …
جز دوست داشتن تـــــــــــــــــــــــــــــــــو ! ![]()

هر وقت توانستی به کسی آرامش ببخشی،
بدان عاشق شدی وگرنه عشقی که آرامش معشوق را بگیرد،
خودخواهیست … ![]()

از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش !
پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !
غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه
بعضیـا رو بــایـد تــو همین دنیای مجــازی نگــه داشت
حقیقی کـه میشن تــازه می فهمی کـه از آدم بـودن فقط لبــاسشو دارن ... ![]()

پی نوشت: دیشب دارم میام بالا که نگهبان با ذوق صدام میکنه که خانوم ... با خیال راحت برید بالا و شوفاژ حموم و پکیجتون رو روشن کنید
،که همه چیز سرویس شده و ...
یهو گفتم وای نهههههههههههههه
،گفت چرا؟؟؟ گفتم آخه ما هنوز کولر روشن میکنیم الان خاموش کردم رفتم بیرون
،گفت نهههههههه شوخی میکنید
،گفتم شوخیم چیه شما آب گرم رو باز کردید یعنی کولر ما دیگه کار نمیکنه و دستگاه زنت الان گرما میده؟؟
گفت والا نمیدونم اینو از آقای مهندس فلانی بپرسید،گفتم نمیخوام میرم از مهندس خودمون میپرسم
،محمود که اومد ازش پرسیدم گفت کولر نشه ازین به بعد بهتره ،ولی ما تا آب گرم خودمون رو باز نکنیم میتونیم ...
چیه خب خنده نداره ،ما گرممونه هنوززززززززززززززززززززز ![]()
تا میتونید از هوای بارونی و ابری لذت ببریــــــــــــــــــــد دوستان عزیزم
دلتون همیشه شاد و بهاری ![]()
